#آرامش_غربت_پارت_298
دیگه اثری از اون خنده های ثانیه قبل نبود! هم آرمین جدی شده بود هم من! اصلا نمی تونستم عقب بکشم...یه حسی ترغیبم می کرد که ادامه بدم اما مغزم می گفت برگردم عقب!
حتی دستمم به سمت شیر پیش نمی رفت که ببندمش حداقل از سرما کم کنه! هرچند دیگه به سردی آب عادت کرده بودیم...آب دهنمو قورت دادم و خواستم سرمو بیارم پایین اما آرمین چهارتا انگشتش رو زیر چونه ام قرار داد و سعی کرد با همین ژست به سمت خودش نگهم داره!
قلبم خیلی وقت بود بی جنبه شده بود! اما الان که دیگه به جز صدای قطره های آب که به زمین می خوردن ، همه جا ساکت بود می تونستم خوب تپش شدید قلبم رو حس کنم...
سعی می کردم حتی به چشمای آرمین هم نگاه نکنم اما نمی شد!!! جوری نگهم داشته بود که چشمام مستقیم چشمای آرمین رو میدید! پس سعی داشتم فقط به چشماش نگاه کنم ، تا اینکه فاصله امون به قدری کم شد که چشمام به طور خودکار بسته شد و نرمی لبش رو روی لبم حس کردم...گونه هام گر گرفت ،به قدری که وقتی قطره های آب به سر و صورتم می خوردن حس میکردم تبدیل به بخار میشن!!!!
یه دستش دور کمرم حلقه شده بود و یه دست دیگه اش روی گردنم...به قدری لطیف می بو*سید که تهِ دلم از لذت غنج می رفت! دلم نمی خواست عقب بکشم اما وقتی دیدم بو*سمون داره طولانی میشه دستامو گذاشتم رو شونه اش تا هولش بدم عقب اما آرمین برداشت اشتباهی کرد و با ولع بیشتری ادامه داد...دوباره خواستم هولش بدم که زنگ در به صدا در اومد...حس کردم بند دلم پاره شد! جفتمون با ترس از هم فاصله گرفتیم ، انگار عقلمون دوباره سرجاش برگشت ، فوری شیر آب رو بستم و مثه جت از حموم بیرون اومدم!
به محض اینکه از حموم بیرون اومدم شروع کردم به لرزیدن ، فوری پریدم تو اتاق و لباسای خیسمو شوت کردم یه گوشه و لباس جدید پوشیدم! موهامم زیر شالم قایم کردم...صورتمو با حوله خشک کردم، سعی می کردم نسبت به صدای پی در پی زنگ بی توجه باشم ، وقتی کارم تموم شد با عجله رفتم تو سالن که دیدم آرمین لخت وایساده وسط پذیرایی! با دهن باز نگاهش کردم ولی خیلی زود نگامو دزدیدم و با لحنی عصبی گفتم:
ـ دِ بپوش دیگه من میخوام درو باز کنم!
آرمینم که هول شده بود گفت:
ـ خب چیکار کنم لباس ندارم!
پـــــــوفی کردم و گفتم:
ـ برو تو اتاقت یکم بگرد ، یا...یا چه میدونم! برو تو اتاق یه کاری بکن من برم درو باز کنم خودکشی کردن!
اینقدر این جمله رو حرصی بیان کردم که بیچاره زود رفت تو اتاق...! با هول درو باز کردم و هانیه و مازیار رو دیدم! بــــــه! همینو کم داشتیم! جفتشون باهم! تازه ساعت هشته چقدر زود اومدن!!!
لبخند زورکی زدم و به داخل هدایتشون کردم که با رگباری از غــر مواجه شدم!
romangram.com | @romangram_com