#آرامش_غربت_پارت_297
ـ کرمه دیگه!!! نمیشه کاریش کرد!
آرمین بهت زده و متعجب از جاش بلند شدو با دهن باز آبو که از سر و روش می چکید با دستمال خشک کرد و با قیافه خشمگینش بهم زل زد! اما تو چشماش آثاری از خنده مشهود بود! با لحنی بدتر از حس کرم ریزی من گفت:
ـ الان حســـــــــابتو می رسم، بیتـــــــــا فاتحه اتو بــخون!
غش غش خندیدم و خواستم فرار کنم که پام گیر کرد به فرش و از سرعتم کم شد...آرمین به محض اینکه دوید سمتم تا منو بگیره و به قول خودش حسابمو برسه ، پرش کوتاهی از اونور فرش کردم و سریع ازش فاصله گرفتم...
همش برای هم کری می خوندیم! من می گفتم:
ـ عمــــراً بتونی بیتا محمدی رو بگیری آرمین خان!
آرمین ـ تو اینقدر حرف بزن که حواست پرت شه! رو من آب میریزی؟!
خنده ام شدت گرفت ولی وقتی دیدم آرمین جدی جدی داره بهم نزدیک میشه با ترس رفتم به سمت حموم و تو یه حرکت پریدم توش و تا خواستم درو ببندم و قفل کنم آرمین با یه فشار محکم که به در وارد کرد ، داخل حموم شد....آب دهنمو قورت دادم و آروم آروم عقب رفتم! آرمینم که از این پیروزی حسابی به وجد اومده بود با لبخندی عریض هی جلو تر میومد و منم ناخودآگاه عقب تر می رفتم...حالا جفتمون زیر دوش آب قرار گرفته بودیم...نمیدونم چطور این افکار به ذهنم هجوم میارن ولی تو این لحظه صبر کردن رو جایز ندونستم و خیلی بی هوا چشامو بستم و شیر آب رو باز کردم! چشامو باز کردم و قیافه شوکه آرمین رو جلوی چشام دیدم و قهقهه ای زدم و خواستم بیشتر برم عقب که اصلا آب نریزه روم ، که آرمین زرنگ بازی در آورد و برای اینکه منم تو این یخ زدن و خیس شدن سهیم شم کمرمو گرفت و آورد وسط دوش!!! آب سرد رو که روی بدنم حس کردم شروع کردم به لرزیدن!!! لباسام همه چسبیده بود به بدنم و روسریم افتاده بود پایین! کلا حجاب و فاصله اسلامی چغندر بودن اون وسط!!!
با دندونایی که بهم میخوردن رو به آرمین گفتم:
ـ روانـــــی!
آرمینم که حسابی سردش شده بود گفت:
ـ خودتی! تو اول شروع کردی! اینم دسته گله جنابعالیه!
خنده ام گرفت و سرمو آوردم بالا که صورت آرمین دقیقا روبه روی صورتم قرار گرفت...
romangram.com | @romangram_com