#آرامش_غربت_پارت_191

من ـ قربونم بری بچه پرروی بیشعور!

هانیه یه تای ابروشو بالا انداخت و گفت:

ـ بابا تو چرا جبهه میگیری؟! بذار من زر بزنم بعد تو زر بزن!

من ـ باشه بنال!

هانیه ـ ولی بعد که رفتیم ، یکم باهم حرف زدیم دیدم نه بچه باحالیه...ازش خوشم اومد راستشو بخوای! حتی بیشتر از قبل...

من ـ خب خداروشکر! ولی از نظرم مازیار پسر خوبیه! تورش کن!

هانیه ـ خفه بابا!

به گونه های سرخ شده ی هانیه نگاه کردم و زدم زیر خنده ، هانیه هم با حرص کوسن رو مبل رو پرت کرد به طرفم که خورد تو شکمم و پخش زمین شدم...

من ـ واااییی خدا هانیه وقتی خجالت می کشی آدم دلش می خواد بخورتت!

هانیه ـ بیژور! برو گمجو نبینمت!

خندیدم و گفتم :

ـ هانی ، تو واقعا میخوای واسه همیشه اینجا بمونی؟

هانیه یکم فکر کرد، برخلاف تصورم بغض کرد و گفت:


romangram.com | @romangram_com