#آرامش_غربت_پارت_190

ـ خفه !

من ـ شوور آیندتونو پسندیدید؟!

هانیه سوتی زد و گفت:

ـ چه جوورم!

دوباره رفتم تو فکر...

من ـ هانیه؟

هانیه در حالی که جورابشو در میاورد و شوت می کرد تو سبد لباس چرکا گفت:

ـ جونم؟

من ـ امروز...اممم...حس کردم تو از دیدن مازیار خوشحال نشدی...

هانیه ـ میخوای راست بشنوی یا دروغ؟

با یه قیافه ی جدی گفتم:

ـ هانیه...راستشو بگو...

هانیه ـ راستش مازیار اون چیزی که من انتظار داشتم نبود...خوشتیپ و خوش هیکل بود ولی به دل من ننشست...


romangram.com | @romangram_com