#آرامش_غربت_پارت_192

ـ نه...دوست دارم برگردم...ولی بابام نمیذاره...

از این لحنش یکم ناراحت شدم و سعی کردم موضوع رو انحراف بدم:

ـ حالا بیخیال عزیزدلم! تا دو ماه تو باید پیش خودم بمونی!

هانیه ـ ههه نمی گفتی هم خودم قصد داشتم بمونم!

رختخوابارو برداشتیم و آوردیم پهن کردیم تو سالن...اون شب تا صبح حرف زدیم، ولی یه چیزی ذهنمو مشغول کرده بود...یه حسی به نام دلتنگی...از اون روز که هانیه اومده تا الان دیگه نیومده...حتی دیگه وقت نکردم یه دل سیر به عکسش نگاه کنم و با یاد چشماش به خواب برم...هرچند اگه به عکسش نگاه کنم جلوی هانیه سه میشه! یه بارم خواست عکسشو بکنه ولی من نذاشتم! به بهونه ی اینکه اینجا خونه ی اونه و اینا...ولی مطمئناً وقتی فریبا جون بخواد بیاد اینجا باید جمعش کنم...چه بخوام ، چه نخوام....

***

صبح با صدای تلق تولوق استکانا و ظرفا از خواب بیدار شدم...همینطور خواب آلود گفتم:

ـ هانیه کی به تو گفت بری ظرف بشوری؟

هانیه ـ ای بابا لطف کردن به تو نیومده!

من ـ لازم نکرده ، حداقل می ذاشتی بخوابیم! کمبود خواب گرفتم از دست شما!

هانیه با تعجب پرسید:

ـ از دست شما؟! مگه من چند نفرم؟

خودمو یکم جمع و جور کردم و گفتم:


romangram.com | @romangram_com