#آرامش_غربت_پارت_185
غش غش می خندیدم ولی بعد یهو جدی شدم و گفتم:
ـ هانی!
هانیه که از لحن جدیِ من جا خورد زود برگشت و گفت:
ـ هان؟!
من ـ زود حاضر شو باید بریم یه جایی! زوووود!
هانیه ـ واسه چی؟ چی شده؟! داری نگرانم می کنی!
من ـ بهم خبردادن بابام اونجاست!
هانیه ـ الاغ میری اونجا گیر میوفتی!
من ـ نه گرفتنش! بدو بدو بدو!
هانیه سریع پرید تو اتاق تا لباسشو عوض کنه! در حالی که می خندیدم رفتم تو دستشویی و یه آبی به صورتم زدم و مسواکمم زدم...بعد اومدم بیرون و رفتم تو اتاقم...یه مانتوی آبی فیروزه ای در آوردم با شال و شلوار مشکی پوشیدم...عاشق رنگ مشکی بودم و خیلی هم بهم میومد ، مخصوصا چون موهام رنگش خیلی روشن بود یه جلوه خاصی بهم می داد...آبی هم که مثه رنگ چشای مهربونم ، اوا ببخشید اشتباه شد اون مشکی بود! اصلا گند زدم تو شعر خواننده ها...!
یه خط چشم آبی هم کشیدم و یه رژ لب صورتی هم زدم و دِ برو که رفتیم! هانیه هم رفت سرکمد من و مانتوی مشکیمو پوشید بیژور! یه نگاه بهش کردم و گفتم:
ـ هانیه چرا با تیپ عزا داری میای؟
هانیه ـ از بابات خجالت می کشم!
romangram.com | @romangram_com