#آرامش_غربت_پارت_186
سری تکون دادم و دوباره بردمش تو اتاق و گفتم:
ـ بیشین بینیم باوو! بتمرگ یکم آرایشت کنم!
هانیه با خنده گفت:
ـ با تشکر! اصلا من مرده این محبت خالصانه اتم!
من ـ بشین کم زر زر کن...
مانتوی مشکیش خوب بود چون هیکل ورزشکاریشو خوب نشون می داد، شالشو با یه حرکت از سرش برداشتم و یه شال صورتی خــــوش رنگ سرش کردم و یه دسته از موهای قهوه ایش رو انداختم تو صورتش...خط چشم مشکی رو برداشتم و چشاشو خیلی خوشگل براش آرایش کردم ، ریمیل هم زدم تا مژه هاش خوشگل تر بشن...یه رژ لب صورتی هم به رنگ شالش براش زدم...رنگ شالش خیلی به پوست برنزه اش میومد...هانیه در کل دختر بانمکی بود...مطمئنم مازیارم خوشش میاد!
یهو یه چیزی یادم افتاد سریع به هانیه گفتم بره پایین تا منم بیام...سریع زنگ زدم به مازیار...اینبار خیلی سریع جواب داد:
ـ بله؟!
من ـ کجایی؟
مازیار ـ الان از خونه میزنم بیرون!
من ـ مازیار خودتو الان دقیق توصیف کن! سرتا پا...
مازیار ـ شلوار جین با یه پیرهن مشکی جذب ، موهامم مثه همیشه عادی ، با ته ریش همیشگیم!
من ـ مازیار زود تند سریع صورتتو اصلاح کن ، تمیـــزا اصلا برق بزنه!
romangram.com | @romangram_com