#آرامش_غربت_پارت_184
ـ مازیار سریع باید بیای اینجا! فقط هول نکن!
مازیار ـ چی شده؟ به قرعان اگه مثه اون دفعه سرکاری باشه کتلتت می کنما...!
من ـ نه به جون مازی راسته!
مازیار ـ کجا بیام؟!
اوه اوه اینجا که نمیشه بگم بیاد!
من ـ پارک....بیا! اوکی؟
مازیار ـ تو سه سوت اونجام!
من ـ باشه! عزت زیاد!
سریع قطع کردم و حالا نوبت هانیه شد! یه کوسن برداشتم و محکم کوبوندم تو مخش که تو خواب یه سیلی محکم حواله ام کرد! دستمو گذاشتم رو گونه ام و با حیرت به چهره مثلا معصومش نگاه کردم...اینقدر دردم گرفت لامصب که اشک تو چشام جمع شد!
شروع کردم به رگباری صداش کردن! سرمو بردم نزدیک گوشش و همینطور صداش می زدم:
ـ هانی، هانی، هانی، هانی، هانی، هانی ، هانی...
هانیه با عصبانیت بلند شد که منم از ترس اینکه یه سیلی دیگه نخوابونه تو گوشم سرمو بردم عقب که گفت:
ـ ای درد هانی! مثه مگس اومده درِ گوش من ویز ویز میکنه! خبرت برو گمشو اونور میخوام بلند شم! خل و چل روانی!
romangram.com | @romangram_com