#آرامش_غربت_پارت_183

ـ الهی بمیرم...عزیزدلم...واقعا متاسفم...

هانیه ـ اشکال نداره...ولی مهم اینه که الان پیش همیم!

من ـ آره!

هانیه ـ حالا تو تعریف کن!

منم شروع کردم از اول فرارم تا اینجا رو براش تعریف کردم، حتی برخورد اون شب آرمین و آقای بالشی و زری...هانیه هم فقط می خندید..

بعد از اینکه یکی دو ساعت استراحت کردیم بدون اینکه هانیه رو از خواب بیدار کنم رفتم سمت گوشیِ تلفن...سریع شماره مازیار رو گرفتم، بعد از کلی انتظار بالاخره برداشت:

ـ بـــــله؟

من ـ چهاردست و پات نعله!

مازیار ـ بی ادب...!

خندیدم و گفتم:

ـ مازیار کجا بودی؟

مازیار ـ مستراح!

خنده ام عمیق تر شد و گفتم:


romangram.com | @romangram_com