#آرامش_غربت_پارت_182
من ـ هیــــــــــــن!
هانیه ـ بعد با این صدا انگار یهو به خودم اومدم با زانوم زدم تو جای حساس بعدش دِ برو که رفتیم... آمّــــــا...!
خندیدم و گفتم:
ـ بریم سر معما...!
هانیه هم خندید و گفت:
ـ ولی دستمو گرفت و کشید دوباره همون آش و همون کاسه! بعد وسطای کارشم هی می گفت اگه بیای با من قول میدم که هیچ کس از این رابطه خبر نداشته باشه ، بیتا رو هم ول می کنم و اینا...ولی من نفروختمت! بعد اینبار از درِ کتک وارد شد! گفت بگو بیتا کجاست! منم نگفتم! به زور خودمو از دستش نجات دادم!
من ـ چطوری؟
هانیه دستشو لای موهام فرو کرد و گفت:
ـ با جکی جان بازی! هیچی، دو روز گذشت فکر می کردم همه چی به خیر و خوشی گذشت! ولی فرداش که بابام خونه بود ، یه سری نامه و اینا برامون اومد! من سهم خودمو برداشتم بابامم سهم خودش! یه نامه از فرهاد بود که مو به موی نقشه اش رو برام نوشته بود و تیکه اخر بهم گفت تا چند دقیقه دیگه بابات بعد از مشاهده عکسا از خونه بیرونت میکنه! هنوز تو شوک این جمله بودم که یه سیلی محکم حواله صورتم شد و پرت شدم سمت راست! تا خواستم سرمو بالا بگیرم و بارش توضیح بدم یه سیلی دیگه بـــــنگ خورد سمت راستم این بار پرت شدم سمت چپ!
خنده ام گرفت و گفتم:
ـ هانیه داری پیاز داغ زیاد میکنی یا نه ؟
هانیه ـ نه به خدا! اینقدر محکم زد که گوشه لبم پاره شد از بینی امم کلی خون اومد! بعد موهامو گرفت کشید با اردنگی پرتم کرد تو سالن! عکسارو پرت کرد تو صورتم و گفت حالا برای من بی آبرو بازی درمیاری؟ (اینجا صداشو کلفت کرده بود و ادای باباشو در می آورد)...آبروی منو می بری؟ به خاک سیاه می کشونمت هانیه! این بود جواب اون همه زحمتایی که برات کشیدم؟ آبرویی که جمع کردم تو محل؟ این بود؟ این بو که بری بشی هر*زه؟ آره؟ بعد یه لگد محکم به پهلوم زد و یه عربده ای سرم زد حتی از بابای تو هم بدتر! کمربندشو در آورد که جیغ مامانم بلند شد! حالا بابامم که چیزی حالیش نبود! می خواست به من بزنه به مامان می خورد!هیچی دیگه خلاصه، بعد از کلی کتک ، شال و مانتومو داد دستم و با حقارت تمام پرتم کرد از خونه بیرون...یه شبانه روز بیرون بودم بعد زنگ زدم مامان برام لباس بیاره و چمدونم اینارو برام جمع کنه تا حداقل برم یه جایی مستقر شم....و منم اومدم پیش تو...!
چونه امو از رو پاش برداشتم و رفتم تو بغلش و گفتم:
romangram.com | @romangram_com