#آرامش_غربت_پارت_181
ـ به به! ضعیفه ی خودمی! دلم برای چاییات تنگ شده بود!
دوباره جفتمون خندیدیم...
من ـ خب هانی ژووونم، تعریف کن ببینم!
هانیه یه قلوپ از چاییش خورد و گفت:
ـ ببین اونطوری که تو فکر می کنی نیست! ولی خیلی خوب صحنه سازی کرد! همه چی مو به مو برنامه ریزی شده بود...به طوری که یه لحظه شک کردم که شاید شانسی اینطوری شده و بابام مارو دید... ولی بعدش تو یه نامه همه چیو توضیح داد...تو نامه نوشته بود تا چند دقیقه بعد بابات تورو از خونه بیرون می کنه....و همین کارو کرد...
من ـ کامل توضیح بده ببینم!
هانیه ـ چیـــــش! چرا میزنی تو حالم؟ میخوام سریالی تعریف کنم حالش بیشتره!
چشم غره ای بهش رفتم و نشستم کنارش و چونه امو گذاشتم رو پاش و گفتم:
ـ ادامه اش!
هانیه ـ دو سه هفته بعد از اینکه باهات تماس گرفتم ، داشتم می رفتم خرید ، تنهایی...توهم که نبودی، حسابی کسل شده بودم...یکم تو پاساژ چرخ زدم که حس کردم یه نفر زیر نظرم داره! ولی هرچی دور و برمو نگاه می کردم پیداش نمی کردم! قدمامو تند تر کردم و از پاساژ بیرون اومد...صدای قدمایی رو از پشت سرم می شنیدم، که باعث میشد قدمام سریع تر شه ، با حالت دو از اونجا خارج شدم و رفتم تو یه کوچه بن بست...دیگه صدای قدم نمیومد...ولی جرئت نمی کردم برگردم! همینطور به دیوار رو به روم خیره شده بودم و نفس نفس می زدم که دستی رو روی شونه ام حس کردم...تا خواستم جیغ بکشم منو برگردوند و با خشونت دستشو گذاشت رو دهنم و منو چسبوند بیخ دیوار خودشم اومد تو حلق من! هی سعی می کردم صدا از خودم در بیارم ولی خیلی بدجور گرفته بودتم نمی تونستم حتی نفس بکشم! یکم که دقت کردم دیدم فرهاده! یکی دوتا سکته رو پشت سر هم رد کردم، بعد فرهاد که دید شوکه ام و نمیتونم حرف بزنم دستشو از رو دهنم برداشت و منم شروع کردم به جیغ جیغ کردن که.....
اینجاش که رسید گونه هاش یکم سرخ شد و من گفتم:
ـ کــــــــه؟!؟!
هانیه ـ کـــــه یهو لباشو گذاشت رو لبم...منم که شوکه شدم اصلا یادم رفت باید چیکار کنم ، خیر سرم کاراته بازم ولی اون لحظه مخم ارور میداد هیچی از ذهنم رد نمی شد که یهو صدای تیک عکس رو شنیدم...
romangram.com | @romangram_com