#آنتی_عشق_پارت_148




دقايقي بود که بيدار شده بودم و همونطور که دراز کشيده بودم داشتم به پنجره که هواي گرگ و ميش اول صبح رو به نمايش گذاشته بود نگاه ميکردم . کش و قوسي به خودم دادم و از جام بلند شدم ، پنجره رو باز کردم و با يه نفس عميق هواي خنک صبحگاهي رو به داخل ريه هام فرستادم . خنده اي روي لبم اومد . هيچي نميتونست اين خوشي رو ازم بگيره . اين حال و هواي خوش اول صبح يه پياده روي جانانه ميطلبيد . از ديروز که اومده بودم پامو از خونه بيرون نذاشته بودم .

به سمت کمد رفتم و بي توجه به لباساي دخترونه ي گوشه ي کمد يه دست لباس واسه خودم برداشتم . خواستم بپوشم اما يه دستي به صورتم کشيدم . اصلاح لازم بودم ، از طرفي هنوز صورتمو هم نشسته بودم . هامين هنوز دستشوييت هم نکردي ، کجا با اين عجله ؟!

خنده اي کردم و لباسا رو انداختم رو تخت و رفتم تو حموم . بعد از يه اصلاح سريع حوله رو برداشتم و صورتمو خشک کردم . چند لحظه حوله رو روي صورتم نگه داشتم . بوي بدن ميداد . بوي بدن يه دختر ! بي اراده نفس عميقي تو حوله کشيدم و دوباره گذاشتمش سر جاش . يه لحظه احساس کردم دلم واسه جسيکا تنگ شده !

به احساس دلتنگيم بهايي ندادم و از حموم اومدم بيرون وسريع لباس پوشيدم . بي سر و صدا از ساختمون زدم بيرون . نميخواستم مامان بابا رو بيدار کنم .

تو حياط با حسرت نگاهي به لکسوس و رونيز و تويوتا لندکروزي که گوشه ي حياط پارک شده بود انداختم . بابا اينجا هم واسه خودش نمايشگاه ماشين راه انداخته ، ميدونستم بابا از ماشيناي بزرگ خوشش مياد واسه همين از ديدن لکسوس ال اف آي متاليک شيکي که بين لندکروز و رونيز پارک شده بود تعجب کردم ، احتمال ميدادم مال مامان باشه ، با اينکه مامان از رانندگي ميترسيد و مطمئن بودم تا سر کوچه بيشتر باهاش نميره اما خبرشو داشتم که بابا هميشه ماشينشو جديد ميکنه . الانم چه عروسکي واسش گرفته بود ، بين ماشينا داشت ميدرخشيد . به سختي نگاهمو از ماشينا گرفتم و به سمت در حياط حرکت کردم . ماشين که هيچي ، در حال حاضر يه ريال پول هم تو جيبم نداشتم . فقط يه مشت يورو تو کيف پولم پيدا ميشد .

بيخيال هامين! ماشين نداري ، پول نداري ، پا که داري !....واسه خيابون گردي هم غير از پا چيز ديگه اي لازمت نميشه .

دستامو تو جيبم فرو کردم و از خونه بيرون رفتم . تو کوچه پرنده پر نميزد ، حتي تو خيابون اصلي هم خبري نبود ، تک و توک مردم رد ميشدن ، اما هنوز همه ي مغازه ها بسته بودن و بيشتر شهر خواب بود . همونطور که آروم آروم قدم ميزدم و اطراف و نگاه ميکردم با لبخند زير لب زمزمه کردم :

شهر من ! من به تو مي انديشم.....

اگه کسي بخواد حال و هواي اون لحظه ي منو بفهمه فقط يه راه داره . بايد 12 سال بره خارج زندگي کنه ، بعد از دوازده سال که برگشت تو هواي تاريک روشن اول صبح پا شه تو خيابوناي ساکت شهرش قدم بزنه ... بوي نون سنگک تازه اي که دست يکي از عابراست رو به مشام بکشه ، به پيرمردي که به آهستگي داره کرکره ي مغازه شو بالا ميکشه نگاه کنه و بدون اينکه بشناسدش با لبخند براش سر تکون بده و يه لبخند جواب بگيره ... تو اون لحظه حتي به گربه اي که داره سطل آشغال کنار خيابون و خالي ميکنه هم لبخند ميزني ....هر چي باشه هموطنه ديگه !

تو حال و هواي خودم بودم که يه صفي که چند نفر توش وايستاده بودن توجهمو جلب کرد ، چند قدم که جلوتر رفتم فهميدم نونواييه . با لبخند رفتم تو صف وايستادم . زني که جلوم وايستاده بود با تعجب برگشت و نگاهم کرد . واضحه که تو اون لحظه من حتي اگه يه مگسِ هموطن هم نگاهم ميکرد بهش لبخند ميزدم . پس نگاه زن و با يه لبخند جواب دادم که باعث شد اخماشو تو هم بکشه و چيزي زير لب غرغر کنه و روشو برگردونده . بعدش صداي پيرمردي که تو صف کناري وايستاده بود بلند شد که :

_ پسرم صف آقايون اينوره ...


romangram.com | @romangram_com