#آنتی_عشق_پارت_147

اونقدر بد حالم بهم خورد که گنديده شد به مانتوم... مجبوري دوش گرفتم . حموم و دستشوييمون سر همي بود به قول مارال...

حوله ام هم حي وحاضر تو کمد بود.

يه گربه شور کردم و باسري سنگين وهمچنان حالت تهوع و ضعف از حموم بيرون اومدم.

مارال تند گفت: اماده اي....؟ بايد بريم خونه خاله اينا... امشب دعوتيم....

يعني چه؟ من نخوابيدم... گرسنمه... حالم بده... شب .. مهموني... نـــــــه... خدايا اين پاداش کدوم جزاست؟ هان... نه تهوع گرفتم مغزم هنگه... اين جزاي کدوم گ*ن*ا*هه ... من ميخوام بخوابم...

با تشر زدن مامان که گفت: زود باش ... با حسرت به رخت خوابم نگاه کردم...

موهاموسريع خشک کردم ويه جين قهوه اي و يه پيراهن مردونه ي کرم تنم کردم.موهامو هم هد کرم قهوه اي راه راه زدم.... هيچ تمايلي هم براي ارايش نداشتم.. البته يه رژ مسي وسا يه خردلي....رژ گونه ي خيلي ملايم بژ و خط چشم و ريمل... من هيچ ميلي به ارايش نداشتم ميدونيد!مارال گفت: بدو ديگه ه ه ه.....

خودمو بهش نشون دادم که يعني اماده ام...

مارال گفت: راستي...

.برگشتم نگاهش کردم که مارال خواست چيزي بگه که بابا اشاره زد نه ومارال هم منصرف شد. هرچند سرم درد ميکرد اما فضوليم عين چي در وجودم ريشه دوانده بود. با اين حال لال موندم تا بعدا که با مارال تنها شديم ازش بپرسم.

گوشيمو هم درست کردم ... باتري و محتوياتشو بهش نصب کردم و انداختمش تو کيف مارال . اينقدر بدم ميومد کيف دستي زنونه... کوله هم که نميشد استفاده کرد واسه مهموني...

به بابا گفتم که ماشين دوستم دستمه... بازم نپرسيدن دوستت دختره يا پسره! به هرحال سوئيچ وبه بابا دادم. سوار پرايد قراضه ي مهراب شديم وبه سمت خونه ي خاله راه افتاديم.



romangram.com | @romangram_com