#آنالی
#آنالی_پارت_75
.
.
بالاخره رسیدیم تهران و سریع رفتیم بیمارستان موردنظر و وارد شدیم و طبقه بالاش رفتیم. با شتاب به سمت ایستگاه پرستاری حرکت کردم و از پرستار پرسیدم:
ببخشید، الشن رازقی کجاست، چه اتفاقی براش افتاده؟
پرستار:چه نسبتی باهاش دارین؟
عصبی جوابش رو دادم:
خواهرشم.
پرستار:اتاق عمل ته راهرو.
سری تکون دادم و تند تند رفتم بالا شایان و ارتا هم پشتم میومدن. خب دو تا دکتر بودن دیگه..
سریع رفتم بالا و چشمم به مامان و خاله هام خورد، رفتم سمتشون که مامانم اومد سمتمو بقلم کردو گفت:
انالی.. کجا بودی که الشن رو بردن اتاق عمل.
آروم در گوش مامان گفتم:
مامان، زیاد نگران نباش خوب میشه، توکه خودت پرستاری! راستی مامان( به شایان و ارتا اشاره کردمو ادامه دادم) اینا هم دوتا دکتر خوب و مجرب هستن، بگو بسپرن کارو دست اینا.
رفتم نشستم رو صندلی که شمیم زنگ زد:
_ بله؟
شمیم:سلام، انالی چیشده.. کجایی؟
_ بیمارستانم ، الشن اتاق عمله.
شمیم:ای وای چه بد قضیه چیه؟
_ نمیدونم، فعلا حالشون خرابه بعدا ازشون میپرسم.
شمبم:اصلا انگار نه انگار همخونشی، بابا خواهرته، دوتا دونه اشک نداری بریزی؟
_ شمیم تو منو نمیشناسی! خب چیکار کنم، من از اعماق وجودم ناراحتم.
شمیم:باشه تو ناراحت بمون. فعلا..
_ خداحافظ.
به تماس خاتمه دادم و به شایان نگاهی انداختم. الشن زبون دراز خرخون. کم کم خوابم گرفت و همونجا رو صندلی خوابیدم.
با صدای جیغی از خواب پریدم، گنگ پاشدم و نگاهی به مامان که روی زمین افتاده بود انداختم. چیشده بود؟! به خودم اومدم که دیدم دکتر مغموم از کنار مامان گذشت.. به سرعت به طرف دکتر حرکت کردم وسد راهش شدم، اروم پرسیدم:
دکتر، چیشده؟
دکتر:
romangram.com | @romangraam