#آنالی
#آنالی_پارت_104

خونسرد به صندلیم تکیه زدمو گفتم:

الشن، صداتو ببر و بشین.

الشن: نه اینبار میخوام من حرف بزنم!

خیلی راحت و بی پرده ادامه دادم:

میشینی و لال میشی یا به مامان همه چی رو میگم!

مجبوری نشست و فحش ارومی بارم کرد، لبخندی از سر پیروزی رو لبام نشست و گفتم:

این رابطه امشب همینجا تموم میشه و اگه من بفهمم‌... تکرار میکنم که اگه من بفهمم که الشن با شما اقای رضایی حرفی زده فرقی نمیکنه، من میدونم و الشن!

الشن زد زیر گریه و ایهان هم یه نم اشکی تو چشماش موج میزد. شایان با سرزنش نگاهم میکرد، تقریبا بیشتر افراد حاضر در اونجا مارو نگاه میکردن.. بالاخره گارسون سفارشا رو اورد، ایهان خواست بره اما شایان مانعش شد، بعد از غذا سوار ماشین شایان شدیم، اول ایهان و رسوندیم خونه و بعد به سمت خونمون حرکت کردیم، رسیدیم خواستم پیاده ‌شم که اشکان گفت:

انالی تو بمون من باهات کار دارم.

سری تکون دادمو به الشن گفتم بره بالا که الشن گفت:

به مامان میگم با این پسره رابطه داری.

سری تکون دادمو گفتم:

تو مختاری بگی.. خوشحال میشم بدونه ولی خب ماه همیشه پشت ابر نمیمونه الشن اینو یادت بمونه!

پوزخندی زدو همونطور که پیاده میشد گفت:

این کارتو هیچ وقت از یاد نمیبرم انالی..

در ماشین رو بهم کوبید و رفت. شایان شماتت بار گفت:

فکر نمیکنی اشتباه کردی؟

_نه اصلا، اون خیلی سنش کمه.

شایان: عشق که سن نمیشناسه.

عشق تمام بچه های همسن الشن به هیچ جایی نرسیده!

شایان: خب این نظر توئه! جمع نبند خیلیا هم بودن که دارن زندگی میکنن.

جور خاصی نگاهش کردمو گفتم:اصلا اینجوری نیست و اگه هم باشه خیلی کم.

شایان: تو که بخاطر ارسن، الشن و ایهان رو از هم جدا نکردی؟

_نه.. اصلا بهم ربطی ندارن!

شایان: امیدوارم..

سری تکون دادم و گفتم:

خب من برم دیگه خیلی امشب زحمت بهت دادم.


romangram.com | @romangraam