#آنالی
#آنالی_پارت_103

هر روز میمیرم واسه تو تو منو ماهی سی بار میکشی

چرا دیوار میکشی چرا سیگار میکشی چشای من واسه تو چقدر بیداری کشید

*اهنگ زیبا و کم نظیر دیوار از مهدی احمدوند (پیشنهاد میکنم گوش کنین البته اگه نکردین)*

میدونستم این اهنگ اهنگ مورد علاقه الشنه و تقریبا الشن روزی نیست که گوشش نکنه، نگاهی بهش انداختم که دیدم خیره به ایهانه و ایهان خیره به بیرون از پنجره. شانه ای بالا انداختم، امشب قطعا باید حرفمو به هردوشون میزدم، درسته که اول حرفم یه چیزی دیگه بود اما الان..

بعد از گوش دادن چند تا اهنگ به شهربازی رسیدیم. وارد شدیم که شایان گفت:

خب خب، اول چی رو سوار شیم؟

_سفینه.

الشن: نه ترو خدا من میترسم.

‌چشم غره بهش رفتمو گفتم:

برو بابا لوس مامانی.. بچه ننه این چیزا که ترس نداره!

شایان: انالی یعنی واقعا تو نمیترسی؟

_نه من عاشق سفینم.

آیهان: واقعا؟ منم همینطور ولی انگار الشن دلش نمیخواد.

_الکی میگه بابا، لوسش نکن.

الشن: ولی من ..

نگذاشتم حرفشو کامل کنه و به سمت بلیط فروشی هلش دادم. سوار سفینه شدیم و اول ایهان نشست و بعدش الشن و بعدش من، کنار من هم شایان قرار گرفت، سفینه شروع کرد به به دور زدن، همینجوری دور میزد و الشن جیغ میزد، قهقهه منم تو جیغای ملت گم شده بود، یهو حس کردم کمربندم داره باز میشه، دست شایانو محکم گرفتم و محکم به صندلی تکیه زدم و خودم رو به سمت مخالف چسبوندم، کمی بعد خوشبختانه سفینه ایستاد، نگاهی به الشن که گویا اصلا حال نرمالی نداشت، کردم و سریع از جام بلند شدم که شایان به سمتم اومد و گفت:

خدا رحم کرد..

_اره، خوبه الشن اینا چیزی نفهمیدن، بهشون چیزی نگو باشه؟

شایان سری تکون داد و نفس عمیقی کشید. بعد از کمی بازی با وسایل مختلف از قبیل چرخ و فلک و کشتی صبا و ماشین، رفتیم به یه فست فودی. جایی رو برای نشستن انتخاب کردیم و گارسون به سمتمون اومد تا سفارش هارو بگیره. دوتا پیتزای بزرگ سفارش دادیم برای من و شایان و یکی برای الشن و ایهان. به شایان نگاهی کوتاه انداختم، یک چیزی تو چشماش بود. یک چیز مبهم.. یه قصه دردناک.. از نظر من شایان پسر خیلی جذابی بود اما خب هرکس یه نظری داره، من کی از شایان خوشم اومد خودم نفهمیدم؟! اما شایان چی؟؟ اونم دوستم داره؟ اون خودش گفت دوستم داره و عاشقمه! یعنی ممکنه که بخاطر قرارش با هیراد.. نه غیر ممکنه، شایان بخاطر من گریه کرد.. نفس عمیقی کشیدم، الشن و شایان مشغول حرف زدن بودند و ایهان هم گوش میداد و گاهی اضحار نظر میکرد. مطرح کردن موضوع خیلی کار سختی بود. بعد از چند تا سرفه مصلحتی رو به الشن و ایهان گفتم:

خب، میخوام یه موضوع مهمی رو مطرح کنم، خواهشا فکر بدی درباره من نکنین چرا که این تصمیم به نفع هر دوی شماست!

بعد از کمی من و من کردن محکم گفتم‌:

من دلیلی برای ادامه رابطه شما دونفر نمیبینم.

این حرفم باعث شد که سر شایان که تا بحال پایین بود، محکم بالا بیاد و با بهت به من خیره بشه. ایهان با گنگی گفت:

یعنی چی؟

_یعنی که الشن هنوز پونزده شونزده سالشه ولی تو بیست بیستو یک سالته، من اصلا اختلاف سن مد نظرم نیست اما تا کی میاد این وضع ادامه پیدا کنه؟ ها؟ تا پنج سال دیگه؟ بعید میدونم مادرم اجازه بده الشن تو بیست سالگی تن به ازدواج بده! فکر کنم تازه تو بیستو پنج سالگی بتونی پا پیش بذاری.. شما ده سال میخواین پنهانی رابطه داشته باشین؟ این عشقا بچگانس، دوروز همو نبینین فراموش میشه.. بنظرم که شما باید..

دادی که الشن زد باعث شد سگرمه هام در هم بشه و نتونم حرفمو ادامه بدم، الشن عصبانی گفت:

بس کن آنالی.. همه چی برای تو خوبه برای من بد؟ تو میتونی با یه پسر باشی اما من نمیتونم با کسی که دوستش دارم ده سال بمونم؟!


romangram.com | @romangraam