#آن_نیمه_دیگر_پارت_91

هان؟... آهان... باشه... خودم حاليش مي کنم.

چيني به بينيش انداخت و لباش و جمع کرد... مي دونستم از دخترهاي موطلايي خوشش نمي ياد. رو به مرد کردم و گفتم:

من آب از سرم گذشته... هيچ بلايي نيست که بتوني سرم بياري و راضيم کني همکاري کنم.

مرد دوباره روي مبل نشست. دعا مي کردم يادم بياد که اسمش چي بود ولي زماني که با گروه همکاري مي کردم اون قدر فرد بي اهميتي بود که حتي اسمش و نپرسيده بودم.

يکي از دخترها ليوان مرد و پر کرد. راست ايستاد و گفت:

سايه براي ديدنتون اومده...

مرد لبخندي زد و گفت:

چه خوب شد که خودش با پاي خودش اومد... خيلي دوست داشتم ببينمش...

دختر سر تکون داد. منم دوست داشتم سايه رو ببينم... دوست داشتم گردنش و بشکنم... دختره ي عفريته! برام پاپوش درست کرده بود... اونم قتل! قتل عمد... قتلي که پشتش يه خروار مدرک و شاهدم بود... خيلي خوب به ياد داشتم که هميشه توي اين کار مهارت خاصي داشت. انگار ساخته شده بود تا آدم بکشه و ردپايي از خودش نذاره.

در باز شد و سايه وارد اتاق تاريک شد. بي اختيار دستام و مشت کردم. فکم منقبض شد و دندونام و روي هم فشار دادم... با نفرت چشمم و ازش گرفتم. سرم و به سمت بارمان چرخوندم که دست به سينه ايستاده بود و چشماش و تنگ کرده بود. همون برقي رو توي نگاهش مي ديدم که ازش مي ترسيدم. لباش و روي هم فشار مي داد و به وضوح بلند شدن صداي نفساشو مي شنيدم. يه حس مشترک داشتيم... نفرت تا سر حد مرگ!

سايه پوزخندي تحويل من و بارمان داد. سرش و بالا گرفت و جلوي مرد ايستاد و گفت:

هر دو تا کار و تموم کردم.

مرد سر تکون داد و گفت:

مي دونم...

انگشتاش و توي هم گره کرد و گفت:

خب... اسم دختري که اورديش چيه؟

سايه شونه بالا انداخت و گفت:

ازش نپرسيدم.

بارمان پوزخند زد. سايه چشم غره اي بهش رفت و گفت:

تو کار ديگه اي هم جز مسخره کردن بلدي؟

بارمان با لحن کوبنده اي گفت:

تو چي؟ تو کار ديگه اي جز گند زدن بلدي؟

romangram.com | @romangram_com