#آن_نیمه_دیگر_پارت_90


پوزخندي زد و گفت:

بهتر از بعضي ها بودم که جربزه ي هيچ کاري رو نداشتند... راستش و بگو... هنوزم همون جوري شل و ولي؟

جوابش و ندادم... لبخندي زد و گفت:

داداشت کجا مونده؟ چه قدر لفتش داده... هيچ از اين بي خيالي و خونسرديش خوشم نمي ياد.

در همين موقع در باز شد و بارمان وارد اتاق شد. با گام هاي بلندي که بيشتر شبيه جست و خيز مي موند به سمتم اومد. با دست محکم توي کمرم زد و گفت:

چطوري؟

با ضربه اش يه خورده سرجام جا به جا شدم... مرد لبخند معني داري بهم زد... بارمان دستش و روي شونه م انداخت و گفت:

خب... موضوع چيه؟

مرد سيگاري روشن کرد و گفت:

موضوع اينه که داداشت حاضر نيست همکاري کنه... براش توضيح دادي که اگه باهامون کار نکنه همه ي حمايتمون و ازش مي گيريم و به جرم قتل عمد اعدام مي شه؟

بارمان شونه بالا انداخت و گفت:

نه... توضيح ندادم.

مرد نيم نگاهي به بارمان کرد... اخم کرد و گفت:

خب... بهتره براش توضيح بدي.

بارمان نگاهي بهم کرد ولي چيزي نگفت. لبخند زد و شونه م و فشرد... نمي تونستم نگاهم و از صورتش بکنم... دنبال بارماني مي گشتم که مي شناختم... پيداش نمي کردم... انگار پشت اون صورت تيره و چشم هاي گود رفته گم شده بود...

دلم گرفته بود... ديگه برام مهم نبود که کجام... چي ازم مي خوان... چه بلايي سرم مي ياد... حس مي کردم آخرين آدمي که توي دنيا بهم اهميت مي داد هم از بين رفته... سرم و پايين انداختم... باورم نمي شد که بارمان اين طور غرق بشه... اين طور گم بشه... با ديدنش همه ي مرزهاي مقاومتم شکسته شده بود... همه ي اين سال ها فکر مي کردم اون داره سختي مي کشه و مقاومت مي کنه... باورم نمي شد که خودش هم يکي مثل اونا شده باشه.

بارمان سرش و به سمت مرد چرخوند و گفت:

خب... حالا بايد چي کار کنيم؟

مرد شونه بالا انداخت و گفت:

يا خودت به داداشت حالي مي کني که همکاري کنه و جات و پر کنه يا اين که مي سپريش به من تا حاليش کنم.... حواست با منه بارمان؟

بارمان که داشت دو تا دختر پشت سرمون و ديد مي زد سرش و به سمت مرد برگردوند و گفت:


romangram.com | @romangram_com