#آن_نیمه_دیگر_پارت_92


مرد با خشونت داد زد:

بسه!

رو به سايه کرد و گفت:

رويا آمارش و در اورده... اسمش ترلانه... ترلان تاجيک!

قلبم توي سينه فرو ريخت... کجا اورده بودنش؟ دست سايه به اونم رسيده بود؟ باهاش چي کار کرده بودند؟ تونسته بود به باباش خبر بده؟ قلبم محکم توي سينه مي تپيد. سعي کردم شگفتي و بهتم نشونه اي توي صورتم نذاره. قلبم و توي دهنم احساس مي کردم.

مرد گفت:

باباش قاضيه...

خدايا! همه ي درات و روم نبند... يه وقت بلايي سر باباي دختره نيارن!

مرد ادامه داد:

فکر مي کني ارسلان تاجيک نمي تونه دخترش و تبرئه کنه؟

رنگ از صورت سايه پريد. يه قدم به سمت عقب برداشت و تته پته کنان گفت:

من... من... من... نمي دونستم...

مرد داد زد:

معلومه که نمي دونستي! احمق! قبلش نرفتي آمارش و در بياري؟

سايه با صدايي لرزون گفت:

باور کنيد فکرشم نمي کردم که باباش آدم خاصي باشه.

مرد با صداي بلندي گفت:

من بهت مهلت داده بودم که گندهايي که زدي و جبران کني... نه اين که همه مون و بندازي توي دردسر... مي دوني چيه سايه؟ مواد مغزت و از بين برده...

سايه به التماس افتاد... اشکاش روي صورتش ريخت و گفت:

نه... باور کنيد من به درد مي خورم... مهلتي که بهم داده بوديد کم بود... آخه توي يه هفته چطور ممکن بود يه نفر که به درد بخوره رو پيدا کنم؟... جبران مي کنم... قسم مي خورم که جبران کنم... کاري نداره که! دختره رو مي کشيم ... مي تونيم صحنه سازي کنيم... خودم اين کار رو مي کنم... نشون مي ديم که از ترس به بيابون پناه بردش... چند نفر بهش ت*ج*ا*و*ز کردند و کشتنش...

چشمام از تعجب گشاد شد... قلبم توي سينه فرو ريخت... دست چپم و محکم روي دست راستم کوبوندم تا لرزشش و متوقف کنم ولي فايده اي نداشت... دو تا دستم با هم به لرزه افتاد.


romangram.com | @romangram_com