#آن_نیمه_دیگر_پارت_318




لبخندي زدم و گفتم:

بدم نمي ياد...

انگشت اشاره ش رو با حالت تهديد آميزي تکون داد و گفت:

اومدي کامپيوترم رو درست کني... باشه؟

شونه بالا انداختم و گفتم:

باشه...

لبخندي زد و در رو باز کرد. آخرين نگاه رو از توي آينه به پرايد کردم. قلبم محکم توي سينه مي زد. راننده از ماشين پياده شد. توي دلم گفتم:

بايد بجنبم تا دوباره بدشانسي نيوردم.

سريع از ماشين پياده شدم و کنار تينا قرار گرفتم. استرسم هر لحظه اوج مي گرفت. قلبم محکم به قفسه ي سينه م مي کوبيد.

تينا زنگ زد. نگاهي به در ويلا کردم. يه در زرد رنگ با حاشيه ي مشکي... آهسته به سمت عقب نگاه کردم. يه هيوندا کوپه ي خوشگل زرد رنگ پشتم بود که راننده ش داشت از ماشين پياده مي شد. يه مرد چهارشونه و عضلاني بود... با اخم بهم خيره شد. سرم رو چرخوندم...

پس حتما از آدم هاي عباسيان بود... صداي گام هاي کسي که از پشتم مي اومد رو حس مي کردم... راننده ي هيوندا بود يا پرايد؟... سرمو آهسته چرخوندم... کفش هاي مردونه اي رو ديدم که هر لحظه بهم نزديک تر مي شد... حدودا چهارمتر باهام فاصله داشت... قلبم توي سينه فرو ريخت...

تينا دوباره زنگ زد. به سمتم چرخيد... با شيطنت بهم چشمک زد... دوباره نيم نگاهي به کفش ها کردم... حدودا دو متر...احساس کردم قلبم توي دهنم اومد...

يه دفعه در باز شد...

تينا درو باز کرد. سريع وارد ويلا شدم و نفس راحتي کشيدم. قلبم آروم گرفت... تا خواستم آب دهنمو قورت بدم متوجه شدم که دهنم کاملا خشک شده...

چشمم به دو مرد افتاد که توي باغ ايستاده بودند. يه نفرشون ظاهرا باغبون بود. داشت پاي بيد مجنون کود مي ريخت...

يه نفر ديگه شون با حالتي مشکوک بهم نگاه مي کرد. احتمالا نگهباني چيزي بود.

نگاهي به باغ کردم. اين قدر دلشوره داشتم که چيزهايي که مي ديدم هيچ انعکاسي توي مغزم پيدا نمي کرد ولي به نظر مي اومد که تازه مشغول درست کردن باغ شده باشند. بعضي از درخت ها قديمي و خشکيده بود. جلوي درخت هاي گلکاري شده بود ولي خاک پاي گل ها تازه به نظر مي رسيد.

نگهبان با اخم و تخم نگاهي بهم کرد و رو به تينا گفت:

خانوم تينا...

تينا با لبخند گفت:


romangram.com | @romangram_com