#آن_نیمه_دیگر_پارت_319
ايشون آقاي محمدي هستن... اومدن کامپيوترم رو درست کنن...
نگهبان با تعجب بهم نگاه کرد... باورش نشده بود... مشخص بود... البته به من ربطي نداشت... اين ديگه مشکل تينا بود...
از پله هاي نيم دايره و کوتاه بالا رفتيم و به دري رسيديم که نيمه باز بود. دنبال تينا راه افتادم.
خونه ي شلوغي بود. وسايل زيادي نداشت ولي جعبه هاي مختلفي اين طرف و اون طرف خونه ديده مي شد که يا نيمه باز بود يا اصلا باز نشده بود. چشمم به زني افتاد که مشغول باز کردن يکي از جعبه ها بود. تينا با صداي بلند گفت:
مه لقا جون...
زن سرش رو بلند کرد و با ديدن من چشمهاش چهار تا شد. تينا گفت:
براي آقاي محمدي شربت مي ياريد؟
تو دلم گفتم:
شربت ديگه چيه اين وسط؟
تينا نگاه معني داري به مه لقا کرد... ياد نگاه هاي عباسيان افتادم. نمي دونم چرا يه دفعه ترس به دلم وارد شد. نکنه فهميده باشن من از طرف عباسيانم و همه ش نقشه براي حرف کشيدن از من باشه؟
================
سرمو يه کوچولو تکون دادم و سعي کردم اين فکر مسخره رو از ذهنم بيرون کنم.
از پله ها بالا رفتيم و وارد اتاق تينا شديم.
اولين چيزي که به چشمم اومد پوسترهاي بزرگي بود که به ديوار بود. تصاويري از خواننده هايي بود که نمي شناختم.
ميز کامپيوتر نزديک در بود. روي صندلي رو به روي ميز نشستم و گفتم:
اينو بايد درست کنم ديگه؟
و لبخند زدم. يه لحظه توي سکوت به تينا زل زدم... لبخندمو روي صورتم محو کردم... به چشماش زل زدم... يه لبخند کم رنگ روي لبم نشوندم... و بعد سرمو انداختم پايين و به اتاقش خيره شدم. تختخوابش نزديک پنجره بود. کمي اون طرف تر ميز آرايشش بود که روش پر از خرت و پرت بود. يه کم اتاقش بهم ريخته بود... روي تختش چند دست لباس مچاله شده بود. معلوم بود سر انتخاب لباس حسابي درگيري داشته... ترجيح دادم چشم از لباس هاي روي تخت بگيرم... شلوغي هاي روي تخت بيشتر روي اعصابم مي رفت...
نگاه تينا هنوز روي من بود... اين شيوه ي نخو بده ول کن مخصوص خودم بود... روش هاي بارمان توي مهارت هايي که توي حرف زدن داشت خلاصه مي شد...
با پا به دکمه ي کيس زدم و روشنش کردم. دستامو توي هم قلاب کردم. حالا بايد چه جوري جلوي چشم تينا کارمو مي کردم؟
با چشم دنبال دوربين گشتم... اگه توي اتاقش دوربين باشه... آخه کدوم ديوونه اي توي اتاق خواب دوربين مي ذاره؟
romangram.com | @romangram_com