#آن_نیمه_دیگر_پارت_317
تو دلم گفتم:
اميدوارم عباسيان با اين قضيه مشکلي نداشته باشه!
نگاهي به تينا کردم... داشتم لبخند مي زدم ولي قلبم توي دهنم بود. داشتم سکته مي کردم... اگه دعوتم نمي کرد چي؟ اگه مجبور مي شدم ماموريت رو درست انجام بدم... اين روز... امروز... آخرين فرصتم بود... اگه نه... کارم تموم بود... هم کار من... هم ترلان... هم باباش که صد در صد حسابي تحت فشار بود...
يه بار ديگه ياد رضا افتادم... پس باباي ترلان هيچي نمي دونست... چون رضايي نبود که بهش خبر بده... حتما باباش فکر مي کردم دخترش بعد اين که تصادف کرده و باعث مرگ کسي شده پا به فرار گذاشته... دوست باباي ترلان هم که به ترلان يه خبر بد داده بود...
ترلان بايد زودتر مي رفت... قبل از اين که اون استفاده اي که مي خواستن رو ازش بکنند...
رويا بايد زودتر مي رفت... بايد اطلاعاتش رو به مافوقش مي رسوند... قبل از اين که دير بشه بايد جلوي اين آدما رو مي گرفت...
بارمان بايد زودتر مي رفت... بارمان... برادر من حقش بود که بعد از يه زندگي سخت يه کم رنگ آرامش رو مي ديد... و من...
من براي چي برم؟ من چي دارم که به خاطرش برگردم؟ مادري که منو فراموش کرده... برادري که به زور تحملم مي کنه... پدري که ازم متنفره... تنها چيزي که زندگيمو ارزش مند مي کرد اين بود که بارمان ادامه ش رو بهم هديه داده بود...
به رفتن فکر نمي کردم... به سياهي هاي خفته ي توي وجودم فکر مي کردم... خيلي طول کشيد تا ساکتش کنم... محوش کنم... کمرنگش کنم... ولي امشب... مي خوام آزادش کنم...
گفتم:
با اين که با دوست پسرت بيرون بري مشکلي داري؟
پوفي کرد و گفت:
اينجا آره... آمريکا نه...
گفتم:
آهان...
پرايد با فاصله از ما پارک کرده بود. گفتم:
پس بايد خداحافظي کنيم... آن که مي شي؟ مي تونيم با هم چت کنيم و اگه شد قرار بعدي رو مي ذاريم... اگه نه هم که مي ري آمريکا و بهت خوش مي گذره...
تينا با ديدن اين خونسردي و بي خيالي من کپ کرد!
دستم رو براي دست دادن جلو بردم. تو دلم گفتم:
يه امشب بي خيال مردونگي... مي ريم تو فاز نامردي...
تينا دستش رو جلو اورد که دست بده. يه دفعه دستش رو کشيدم و به سمت خودم کشيدمش... لبشو ب*و*سيدم... خيلي طولاني... دستش رو نوازش کردم و بعد آهسته ازش جدا شدم... به چشمام زل زد... يه لحظه برگشت و با استرس به باغ خونه شون نگاه کرد. سرش رو پايين انداخت و لبش رو تر کرد. نفس عميقي کشيد و گفت:
مي ياي بالا؟
romangram.com | @romangram_com