#آن_نیمه_دیگر_پارت_316
آهان! مامان و بابات چي کاره ن؟
مکثي کرد... سرش رو به طرف پنجره چرخوند و گفت:
خب يه کمش به خاطر بابام اِ...
ديگه نخواستم وارد جزئيات بشم... مطمئن نبودم اصلا تينا در جريان کارهاي باباش باشه. يه کم دلم براش سوخت... همون موقعي که من و من کرد... دختر ساده اي بود... اداي کسايي رو در مي اورد که خيلي پسرباز و واردن ولي خودش خيلي قابل پيش بيني بود... از اون دخترهايي بود که اگه گير يه پسر سوءاستفاده چي که تو جامعه زيادن مي افتاد کارش تموم بود... يعني... يکي مثل من!
به سمت خونه شون روندم. نگاهي به آينه کردم. پرايد پشت سرم بود. اينم نشونه ي اول براي مخالفت عباسيان! پرايد برام نور بالا زد. براي اين که شر گير دادن هاي پرايد رو بکنم گفتم:
بالاخره که بايد برسونمت خونه... آدرس مي دي؟
آدرس رو بلد بودم. فقط مي خواستم عباسيان اين رو بشنوه. نگاهي به تينا کردم. سرشو پايين انداخته بود... با تعجب پرسيدم:
ناراحت شدي؟
سرشو بلند کرد و گفت:
هان؟... نه!
دستمو انداختم دور گردنشو به سمت خودم کشوندمش و گفتم:
کوچولوي من از من ناراحت نشو...
اينم که منتظر يه اشاره بود... خودشو لوس کرد و گفت:
ناراحت نشدم هاني...
موهاشو نوازش کردم و دستمو برداشتم که بيشتر از اين پررو نشه. اونم که کم کم داشت مي فهميد بايد باهام چطوري رفتار کنه صاف نشست.
جلوي خونه شون متوقف شدم. به ساعت نگاه کردم... نه و نيم بود. لبخندي زدم و گفتم:
خوش گذشت...
تينا با خنده گفت:
آره خيلي خوب بود... کي از شمال مي ياي؟
گفتم:
شنبه يکشنبه ي ديگه تهرانم...
romangram.com | @romangram_com