#آن_نیمه_دیگر_پارت_248
آخه من اينجاها رو خوب نمي شناسم و خب... کسي رو هم ندارم که کمکم کنه.
تو دلم گفتم:
اين تنها راهه.
گفتم:
اگه بخوايد مي تونم به يکي از دوستام بسپرم که کمکتون کنه.
با تعجب گفت:
جدا؟
تو دلم گفتم:
اي ول! کلکم گرفت!
سر تکون دادم و گفتم:
آره... اگه بخوايد همين امشب بهش زنگ مي زنم.
خيلي معصومانه و مودبانه گفت:
زحمتتون نيست؟
بي اختيار لبخندي زدم و گفتم:
اين حرفا چيه؟
درست بعد از تموم شدن بازي بيليارد پژمان و دانيال مشغول پچ پچ کردن شدند. من و ترلان با نگراني بهم نگاه مي کرديم. نگرانيمون وقتي شدت گرفت که پژمان ورقه اي رو امضا کرد و دست دانيال رو خيلي محکم توي دست فشرد. من و ترلان شکه شديم. پس بالاخره پژمان قبول کرد با اونا همکاري کنه...
و اين طور که بوش مي اومد تينا هم تابستون به ايران برمي گشت... چه قدر همه چيز سريع پيش رفته بود! وقتمون داشت تموم مي شد... بايد چي کار مي کرديم؟ قلبم توي سينه فرو ريخت... اگه موفق نمي شديم کاري بکنيم چي؟
فرصت بيشتري براي فکر کردن به اين قضيه پيدا نکردم... بعد از رفتن پژمان و آتوسا دانيال رو به روم ايستاد... با حالت خاصي نگاهم کرد... حرص خوردنش رو نمي تونست پشت اين ظاهر خاص مخفي کنه. دندون هاش و از عصبانيت روي هم سابيد و گفت:
اين چه کاري بود که کردي؟
داد زد:
هان؟ اين چه کاري بود که سرخود کردي؟
romangram.com | @romangram_com