#آن_نیمه_دیگر_پارت_247
همون جوابي رو دادم که بهم ياد داده بودند:
خواب بودم...
جلو رفتم و با پژمان دست دادم. به سمت آتوسا رفتم. يه شوار جين مشکي با تاپ خوشرنگ بنفش و سفيد پوشيده بود. روي اون کت کوتاه مشکي رنگي به تن داشت. گوشواره هاش از اون سبک گوشواره هايي بود که بارمان سال آخر دبيرستان توي اردوي اصفهان براي مادرم خريده بود... همونايي که مادرم عاشقش بود...
آتوسا مثل شب مهموني ساده و مليح به نظر مي رسيد. فقط نگاهش رنگي از آشنايي گرفته بود. دانيال توي صورت آتوسا دقيق شده بود. وقتي آتوسا سر جايش نشست رو به من کرد و با سر جواب منفي داد... اميدوار بود بتونه از توي صورت آتوسا علاقه رو بخونه ولي... هيچ نشونه اي از علاقه و نگاه هاي خاص توي صورت آتوسا نبود.
به برنامه اي نگاه کردم که از تلويزيون پخش مي شد. ظاهرا در مورد نقاشي هايي توي يه سبک خاص بود. آتوسا با هيجان براي ترلان در مورد تابلوها توضيح اضافي مي داد و ترلان هم... کاملا مشخص بود که هيچ علاقه اي به اين موضوع نداشت... کلا ترلان با هنر ميونه اي نداشت... اين رو از استعداد افتضاحش تو آشپزي مي شد تشخيص داد.
پژمان کمي از نوشيدنيش خورد و گفت:
راستش اولش زياد خوشبين نبودم که آتوسا توي نقاشي چيزي بشه... ولي بهم ثابت کرد که اشتباه مي کنم... آتوسا براي باران از آخرين نقاشيت گفتي؟
آتوسا با فروتني سرش و پايين انداخت و چيزي نگفت. پژمان با غرور خاصي گفت:
آخرين نقاشيش به خاطر خلاقيت خاص آتوسا توي نورپردازي... درست مي گم آتوسا؟... جايزه گرفت.
دانيال با چشم و ابرو اشاره کرد چيزي بگم... آخه چي بگم؟ خدايا چرا نقاشي؟
دانيال دوباره از پشت سر پژمان بهم اشاره کرد که يه چيزي بگم... لبخندي به حرص خوردنش زدم و صبر کردم تا آتوسا به آشپزخانه برود. از جايم بلند شدم و به همون سمت رفتم. آتوسا ظرف خالي پفيلا رو روي ميز آشپزخونه گذاشت... که احتمالا اين کار توي شرح وظايف ترلان بود! مودبانه پرسيدم:
بازم براتون بريزم؟
سر تکون داد و گفت:
نه ممنون...
تنها سوالي که در مورد نقاشي به ذهنم مي رسيد رو پرسيدم:
با رنگ روغن کار مي کنيد؟
لبخندي زد و گفت:
با مداد رنگي!
سر تکون دادم و گفتم:
چرا يه نمايشگاه نمي زنيد؟ فکر مي کنم توي ايران حوصله تون سر رفته باشه... اين طوري سرتون حسابي گرم مي شه.
آتوسا گفت:
romangram.com | @romangram_com