#آن_نیمه_دیگر_پارت_249
شونه بالا انداختم و گفتم:
تو از من مي خواستي به اين دختره نزديک بشم منم بهترين راه رو انتخاب کردم. اگه مي خواستيم با روش هاي تو پيش بريم هيچ وقت نمي تونستم به اين دختره نزديک بشم... ببين دانيال! من قبول دارم که خيلي از دخترها به ظاهر مردها توجه دارند ولي دليل نمي شه همشون به خاطر چشم و ابروي يه مرد هرکاري بکنند... اين خيلي تابلو اِ که آتوسا از اون دخترهايي نيست که شيفته ي اين چيزها بشه... تنها راهي که براي نزديک شدن بهش دارم اينه که مثل يه دوست کنارش باشم... تو که نديدي وقتي بهش گفتم براي قضيه ي نمايشگاه آشنا دارم چه ذوقي کرد...
دانيال صداش و پايين اورد و گفت:
يه راه ديگه پيدا کن... ولي يه راهي که يه خورده عقل و منطق پشتش باشه... نه اين! تو پيش خودت چه فکري کردي؟ ما يه گروه خلافکاريم... نمي تونيم توي خيابون راه بيفتيم و براي کسي نمايشگاه بزنيم.
گفتم:
خب اين ديگه مشکل شماست... فکر نمي کنم براي آدم هايي که وسط خيابون آدم مي کشند کار سختي باشه که يه نمايشگاه بزنند...
از جام بلند شدم. خواستم بي اعتنا به دانيال به سمت در برم که شونه م و گرفت. من و به سمت خودش برگردوند و گفت:
مي دونم براي چي اين طوري سرخود شدي... فهميدي که به خاطر قضيه ي تينا چه قدر برامون مهمي... مي دوني که نمي تونيم خيلي بهت سخت بگيريم... ولي يه چيزي رو يادت باشه... بعد از تينا هيچ احتياجي بهت نداريم... منم کسي نيستم که دور خودم آشغال جمع کنم.
برق کينه رو توي نگاهش خوندم... خودش هم مي دونست با اين حرف چه استرسي به جونم انداخت... و من فقط به اين فکر مي کردم که چه قدر زمان داره زود مي گذره...
فصل سيزدهم
بارمان به زور رادمان و توي آشپزخونه کرده بود تا غذا درست کنه. خودش اون طرف سالن نشسته بود. منتظر بود راضيه رو براي آخرين ملاقاتش با سبزواري راهي کنه. منم يه طرف ديگه ي سالن نشسته بودم. خيلي سخت بود که از اين طرف سالن خودم و کنترل کنم و به موجودي پر از شيطنت و وسوسه که اون طرف سالن نشسته بود نگاه نکنم. تا اون روز يه چيزي بهم ثابت شده بود... اين که هر وقت مي خواي روي يه احساس سرپوش بذاري و دورش و خط بکشي با شدت بيشتري توي وجودت اوج مي گيره...
کم کم گردنم به صورت غيرارادي داشت بالا مي اومد... تو دلم گفتم:
فقط يه نگاه!
با بارمان چشم تو چشم شدم... مثل هميشه نگاهش شيطون و پليد بود. عمق نگاه آبي رنگش به وضوح سياهي مي زد... به بدبختي... به تاريکي... و مي دونستم تا ابد هيچکس نمي فهمه وسوسه ي غرق شدن توي اين سياهي چه قدر هر روز توي من شدت مي گيره...
از جا پريدم... به خودم اومدم و ديدم ايستادم! بله! اينم واکنش عقلم نسبت به اين نگاه پر وسوسه که با نوري نامرئي قلب آدم و دستکاري مي کرد... نمي دونم چطور اين عقل کم عقل من فکر مي کرد با اين چيزها مي تونه جلوي وسوسه ي شديدي که هر لحظه از سمت بارمان ساطع مي شد رو بگيره.
يه صدايي توي سرم گفت:
پژمان قرارداد رو با دانيال بست... اين دختره تينا هم که داره از خارج مي ياد... همه ي کارهاي باند هم که داره طبق نقشه شون پيش مي ره... از بابا و مامانت هم که خبر نداري... رضا رو هم که توي دردسر انداختي... خاک توي سرت که وسط اين همه استرس و بدبختي عاشق شدي!
آهان! اين حس تاسف خوب بود... باز ايول به مرام اين صداي توي سر من که چه قدرم شبيه سرزنش هاي مادرم بود. اين عقل عقب افتاده ي من اگه عرضه داشت منو از اين بدبختي بيرون مي کشيد.
از پله ها بالا رفتم و خودم و روي تخت خالي رويا انداختم. اي کاش حداقل يه کاري بهم مي دادند که از بيکاري به اين پسره ي معتاد فکر نمي کردم... کم کم دلم شروع به حرف زدن کرد:
_ خب چه عيبي داره که معتاد باشه؟
romangram.com | @romangram_com