#آن_نیمه_دیگر_پارت_241
بالاي پله ها که رسيديم چشمم به ترلان افتاد که روي بالاترين پله نشسته بود. با ديدن صورت گرفته ش پرسيدم:
چيه؟
شونه بالا انداخت و گفت:
هيچي...
از جاش بلند شد و به سمت اتاقش رفت. با تعجب نگاهش کردم... اين چش بود؟
سر جاش متوقف شد. به سمتم برگشت و گفت:
يه چيزي ازت بپرسم باز بهم فضول نمي گي؟
با تعجب گفتم:
بپرس... شايد گفتم.
آهسته گفت:
اين شاهرخ سبزواري چي کاره ست؟
مثل اون صدام و پايين اوردم و گفتم:
از کله گنده هاي قاچاق کالا!
پرسيد:
چي کارش دارند؟
شونه بالا انداختم و گفتم:
مي خوان بکشنش...
با تعجب پرسيد:
براي چي؟ ماجرا رو تعريف کن ديگه!
ياد حرف هايي که ديروز بارمان در اين زمينه بهم زده بود افتادم و گفتم:
يه جورايي خورده حساب شخصي باهاش دارند. يکي از رقيباش پول خوبي داده که بکشنش... رويا به بارمان گفته بود چند سال قبل محموله ي مواد همين باند رو هم لو داده بود و بدجوري به رئيس ضرر رسونده بود. اين شد که هم به خاطر انتقام هم پول مي خوان بفرستنش سينه ي قبرستون.
سري تکون داد و گفت:
romangram.com | @romangram_com