#آن_نیمه_دیگر_پارت_242
از دوستاي پژمان به نظر مي رسيد... اگه بميره پژمان شاکي نمي شه؟
شونه بالا انداختم و گفتم:
بارمان مي گفت پژمان فقط محض چاپلوسي به اون مردک چسبيده... حالا براي چي مي خواي اينا رو بدوني؟
گفت:
بارمان مي گفت بايد از همه چيز اطلاعات داشته باشم ... مي گفت شايد يه روز همين اطلاعات بشه راه نجاتم.
يه لحظه مکث کردم... پس براي همين ساکت مونده بود که سر فرصت با دست پر فرار کنه؟ مسلما ماجرا به همين سادگي ها نبود.
نگاهي به دور و برم کردم. رويا هنوز پايين بود. به ترلان گفتم:
حواست باشه... هر وقت کسي از پله ها بالا اومد خبرم کن!
به سرعت وارد اتاق رويا و ترلان شدم. موس کامپيوتر رويا رو تکون دادم. يه لحظه به تصوير مانيتور نگاه کردم. ترلان آهسته گفت:
داري چي کار مي کني؟
گفتم:
مگه اطلاعات نمي خواستي؟
شواهد نشون مي داد کامپيوتر بيست دقيقه بود که در حال پردازش اطلاعات بود... عددها توي سه تا ستون به سرعت عوض مي شدند... تو دلم گفتم:
کدوم آدم بيکاري بيست دقيقه پشت مانيتور مي شينه و اينو چک مي کنه؟ مي ياد ده دقيقه ي ديگه نتيجه شو مي بينه ديگه...
دل و به دريا زدم. ترلان گفت:
مي فهمه به کامپيوترش دست زدي.
کمتر از يه دقيقه دست از کنکاش کامپيوتر برداشتم و گفتم:
کاري نکردم که بفهمه.
دوست داشتم يه سري به برنامه هاي کامپيوتر بزنم ولي به نظرم خيلي تابلو مي شد. براي همين از اتاق بيرون اومدم. ترلان دنبالم راه افتاد و گفت:
چي کار کردي؟
شروع به حفظ کردن اطلاعاتي که برداشته بودم کردم و گفتم:
romangram.com | @romangram_com