#آن_نیمه_دیگر_پارت_240


بارمان با کلافگي گفت:

نمي شه توام يه نظري در مورد لباس راضيه بدي؟

زيرلب گفتم:

همين جوري هم پررو و آويزونه... نمي خوام بهش رو بدم!

راضيه داشت با صداي بلند با هدا جر و بحث مي کرد.

هدا: اين لباس و بذار براي يه شب ديگه.

راضيه: خودم بهتر شاهرخ و مي شناسم.

هدا: بهترين لباس و نگه دار براي آخرين شب.

راضيه: اين ديگه مشکل شماهاست... بريد يه لباس بهترين از اين برام پيدا کنيد که اون شب بپوشم.

راضيه در اتاق و باز کرد و بيرون اومد. خيلي محکم گفت:

من امشب همينو مي پوشم.

يه پيرهن دکلته تا بالاي زانو به رنگ قرمز جيغ پوشيده بود. دهن من و بارمان از تعجب باز موند. نمي دونم چرا رويا اون طرف از خنده روده بر شده بود. هدا عصباني و برافروخته پشت سر راضيه ايستاده بود. کاوه از آشپزخونه بيرون اومد و به راضيه زل زد.

هدا داد زد:

دختر مي خواي پيرمرد و امشب قبضه روح کني؟ پيرمرده! مي فهمي؟ پيره! قلبش مي گيره يهو همچين چيزي و جلوش ببينه!

بارمان به لباس راضيه اشاره کرد و گفت:

يعني اين لباس و ببينه از شدت ذوق و شوق سکته مي کنه؟

هدا که متوجه منظور بارمان نشده بود گفت:

چي؟

بارمان گفت:

همين و بپوش! همين خوبه!

خنده کنان سر تکون دادم و به سمت پله ها رفتم. هدا هنوز داشت در مورد اهميت اين لباس مي گفت. راضيه هم با حرف بارمان شير شده بود و ديگه کوتاه نمي اومد.


romangram.com | @romangram_com