#آن_نیمه_دیگر_پارت_239
کارت در اومد... تينا!
پوشه رو باز کردم و پرسيدم:
همون دختره؟
بارمان هومي کرد و کنارم روي تخت نشست. مشغول خوندن متن تايپ شده ي توي پوشه شدم... يه ياهو آي دي، يه اکانت فيسبوک، کلي دستور العمل، يه خروار خط و نشون... سرم و بلند کردم و به چشم هاي بارمان نگاه کردم. پرسيدم:
من جدا بايد اين کار و انجام بدم؟
بارمان دوباره هومي کرد و گفت:
نگران نباش... بعدش همه چي اون قدر بهم مي ريزه که اصلا دلت نمي خواد از اين جا بري.
پرسيدم:
نقشه ت چيه؟
بارمان پوزخندي زد و گفت:
باورت مي شه هيچي تو مغزم نيست؟ نمي خوام بهت بگم اين کار و خراب کن... چون جونت گروي اين کاره... نمي خوام هم بگم اين کار و انجام بده... چون جون خيلي ها به خطر مي افته.
نگاهي به متن کردم و گفتم:
باباي دختره چي کاره ست؟
بارمان گفت:
قاچاقچي اسلحه...
با ناباوري گفتم:
تو چطوري اين قدر خونسرد اينجا نشستي؟
بارمان چپ چپ نگاهم کرد و گفت:
برات پشتک بزنم خوشحال مي شي؟ چي کار مي تونم بکنم؟ يه دقيقه... فقط يه دقيقه فکر کن و ببين اصلا کاري وجود داره که ما بتونيم انجام بديم؟ يه راه حل بده.
راست مي گفت. سرم و بين دستام گرفتم... واقعا هم عجب روزي بود!
مغزم با سرعت به کار افتاده بود... ميل عجيبي براي سرکشي کردن داشتم... به عاقبتش فکر نمي کردم... مي دونستم که در نهايت تسليم اين خواسته شون نمي شم.
******
romangram.com | @romangram_com