#آن_نیمه_دیگر_پارت_238


دانيال بسته اي رو روي پام انداخت و گفت:

اينو رئيس خودش شخصا برات فرستاده!

به بسته ي م*س*تطيلي و نازکي که روي پام افتاده بود نگاه کردم. بسته رو توي دستم زير و رو کردم ولي بازش نکردم. دانيال گفت:

حواست به کارهايي که با کامپيوتر مي کني باشه...

به بسته اشاره کرد و گفت:

توي روزهايي که اجازه ي استفاده ازش و داري خود رئيس شخصا مانيتورت و نگاه مي کنه آقاي مهندس شبکه!

سري به نشونه ي تاسف تکون داد و گفت:

هرچند که به نظر من داره اشتباه مي کنه که به همچين مار خوش خط و خالي اعتماد مي کنه.

رو به بارمان کرد و گفت:

امشب هدا مي ياد اينجا که راضيه رو براي قرارش آماده کنه. کمکش کن ...

و بعد از اتاق خارج شد. منتظر موندم تا صداي بسته شدن در ويلا رو بشنوم. بعد رو به بارمان کردم و با ناباوري گفتم:

باورم نمي شه... اينجا اينترنت داريد و تا حالا به من نگفته بودي؟!

بارمان با سر جواب مثبت داد و پکي به سيگارش زد. از جا پريدم. بارمان سريع به سمتم اومد. با دست به قفسه ي سينه م زد و منو روي تخت انداخت. گفت:

مثلا مي خواي چي کار کني؟.. هان؟ مي خواي به باباي خوش اخلاقمون ايميل بزني يا وال فيسبوکت و چک کني؟ تو يادت رفته که زندگي عادي نداري؟ عادت رفته که مجرمي؟

با عصبانيت گفتم:

يعني داري مي گي قراره تا آخر عمر همين جا بمونم؟

بارمان گفت:

صبور باش... بيرون رفتن از اينجا مهم نيست... کي بيرون رفتن مهم تره... اگه الان پاتو از اين جا بيرون بذاري فقط چوبه ي دار منتظرته... مي دونم که زمانش مي رسه... باور کن اگه دور و بر کامپيوتر رويا ببينمت اول از همه خودم قلم پاتو و مي شکنم... مانيتور اين کامپيوتر هم چک مي شه. فکر نکن همين طوري به حال خودمون ولمون کردند.

اشاره اي به بسته کرد و گفت:

بازش کن ببينم جريان چيه؟.. هرچند که حدس مي زنم چه خبر باشه.

بسته رو باز کردم. يه پوشه ي آبي رنگ توي بسته بود. بارمان نچ نچي کرد و گفت:


romangram.com | @romangram_com