#آن_نیمه_دیگر_پارت_237

تونستي با آتوسا ارتباط برقرار کني؟

سر تکون دادم و گفتم:

براي شروع خوب بود.

دستي به پيشونيش کشيد و گفت:

خوبه... دعوتش مي کنيم خونه ي من... سعي کن اونجا با آتوسا صميمي تر بشي.

بعد رو به ترلان کرد و گفت:

مي رسيم به تو!

با عصبانيت صداش و بالا برد و گفت:

مگه من به تو نگفتم از کنار من جم نخوري! اين چه غلطي بود که امشب کردي؟ همه فکر کردند با هم مشکل داريم...

ترلان با بي حوصلگي گفت:

فکر نمي کنم نقش من اهميت خاصي داشته باشه... گفته بودي نقش دوست دخترت و بازي کنم... نه کسي که عاشق چشم و ابروته.

دانيال با کلافگي سري تکون داد و گفت:

دوست دختر کسي بودن فقط معنيش اين نيست که بياي کنار طرف بشيني. خيلي کارهاي ديگه هم بايد بکني... مي فهمي که چي مي گم!

ترلان روش و برگردوند. سعي کردم فکرش و بخونم ولي... اين بار نتونستم بفهمم تو دلش چي مي گذره... ترلان دختر پيچيده اي نبود ولي... براي فهميدن يه سري دردها بايد يه زن بود...

******

******

_ بلند کن اون هيکلت و! کلي کار داريم.

چشمام و باز کردم. نور قرمز اتاق چشمم و زد. چشمام و سريع بستم و غلتي زدم. صداي خش دار و آشناي بارمان و شنيدم:

روزي که آدم با صداي دل انگيز دانيال از خواب بلند شه چه روزي مي شه!

چشمام و باز کردم. دانيال مثل شمر بالاي سرم وايستاده بود و با اخم و تخم نگاهم مي کرد. بارمان به چهارچوب در تکيه داد بود و سيگار مي کشيد.

دانيال دستم و گرفت از جا بلندم کرد. با صدايي گرفته گفتم:

چه خبر شده؟

romangram.com | @romangram_com