#آن_نیمه_دیگر_پارت_234
مثل اين که يادت رفته برنامه ي امشب چي بود! قرار بود با دختر پژمان گرم بگيري نه ترلان!
و نگاه بدي به صورتم کرد. دست زير چونه م زد و گفت:
به خاطر رحم و شفقت من يه خورده از اين خوشگليت برات مونده که دخترها دورت و بگيرن... فهميدي؟
تو دلم گفتم:
رحم و شفقت؟! يا ترس از خراب کردن يه ماموريت؟
دانيال پرسيد:
من الان مرتبم؟
نگاهي به گره کراواتش کردم که يه کم کج شده بود. موهاش يه کم آشفته شده بود. با تيزبيني مي شد جاي رژ قرمز روي لبه ي کت و گردنش و ديد.
لبه هاي کتش و بهم نزديک کردم و با لبخند گفتم:
آره مرتبي!
دانيال با اعتماد به نفس به سمت پژمان رفت. از اين همه اعتماد به نفس خنده م مي گرفت.
روي صندلي نشستم و دنبال دختر پژمان گشتم. نزديک يکي از ميزها ايستاده بود و کسايي که وسط سالن مي ر*ق*صيدند و نگاه مي کرد... هيچکس و توي مهموني نديدم که به اندازه ي اين دختر احساس تنهايي بکنه...
به سمتش رفتم و گفتم:
پس حوصله ي صاحب مهموني هم سر رفته...
خنديد و گفت:
آره... هيچي رو بيشتر از اين دوست ندارم که يه ماشين بگيرم و برم خونه.
شونه بالا انداختم و گفتم:
حيف که ماشين ندارم ... اگه نه هم شما رو مي رسوندم هم خودم مي رفتم خونه.
چشمم به دانيال افتاد که گرم صحبت کردن با پژمان شده بود. آهسته به طرف ما مي اومدند. سرم و به سمتش چرخوندم و گفتم:
راستش من اسم شما رو نمي دونم...
لبخندي زد و گفت:
romangram.com | @romangram_com