#آن_نیمه_دیگر_پارت_233
با سر به مهمونايي که پشت سرم بودند اشاره کردم و گفتم:
مگه نمي بيني اين ايرانيا از هرچي خارجيه، خارجي ترن.
و پوزخندي زدم.
سرم و چرخوندم و چشمم به دختر پژمان افتاد که يه گوشه نشسته بود. وقتي چشم تو چشم شديم لبخند زد. منم بي اختيار لبخندش و با لبخند جواب دادم. ترلان با بي قراري گفت:
برو کار و يه سره کن ديگه! بعد يه علامت به دانيال بده که بريم.
سرم و به سمتش برگردوندم و گفتم:
تو دخترها رو نمي شناسي؟ نمي دوني چه موجوداتين؟ وقتي مي خواي بري سمتشون مي شن قطب هم نام آهنربا... وقتي مي خواي از دستشون فرار کني مي شن قطب غيرهمنام آهنربا...
ترلان اخم کرد و گفت:
ايني که مي گي پسرها نيستند؟
سرم و بالا گرفتم و محکم گفتم:
نه! دارم در مورد دخترها حرف مي زنم... يواش يواش بايد پيش بري... بايد يه کوچولو باهاشون حرف بزني... بعد يه کم ازشون فاصله بگيري و فرصت بدي که به حرفات فکر کنند... بعد اون فرصت کوچيک بايد هي جلوي چشمشون رژه بري و دقيق بررسي کني و ببيني چطوري نگاهت مي کنند... اون وقت مي فهمي نتيجه ي فکر کردناشون چيه... بعد دوباره يه کم مي ري پيششون و باهاشون حرف مي زني... نبايد بري از همون اول يه بند همه ي حرف ها رو بزني... آخه خدا وکيلي اگه يه پسر با تو اين شکلي رفتار کنه تو ازش خوشت مي ياد؟ نه! مي خوام بدونم خوشت مي ياد؟
ترلان با حالت مسخره اي برام دست زد و گفت:
آفرين... خوب بلدي...
پوفي کردم و سرم و با تاسف تکون دادم. ترلان چشماش و تنگ کرد و گفت:
چند سال براشون کار مي کردي؟ حرفه اي شدي!
سرم و به سمتش برگردوندم و گفتم:
حرفه اي بودم... بازنشسته شده بودم.
ترلان نگاهي به پشت سرم کرد و گفت:
اوه اوه! دانيال داره مي ياد... من مي رم خودم و بين جمعيت گم و گور کنم...
زيرلب گفتم:
قطبي همنام آهن ربا...
ترلان چيزي نگفت و به سرعت ازم دور شد. کمتر از يه دقيقه ي بعد دست دانيال روي شونه م خورد. گفت:
romangram.com | @romangram_com