#آن_نیمه_دیگر_پارت_235

آتوسا هستم.

منم لبخند زدم و گفتم:

برديا هستم... خوشبختم.

در همين موقع دانيال و پژمان به ما رسيدند. پژمان اشاره کرد که سر ميزي بشينيم که کنارش ايستاده بوديم. دانيال زيرلب ازم پرسيد:

پس اين دختره کجا غيب شد؟

ترلان و ديدم که يه گوشه نشسته بود و با حالتي عصبي پاشو تکون مي داد. با سر ترلان و نشون دانيال دادم. دانيال گفت:

اون يکي رو مي گم.

به جايي نگاه کردم که چند دقيقه ي پيش ديده بودمش... اونجا نبود. شونه بالا انداختم و اظهار بي اطلاعي کردم. دانيال سري به نشونه ي تاسف تکون داد. رو به پژمان کرد و گفت:

راستش... فکر کنم بهتره که ما ديگه بريم... ديگه نمي تونم دنيا رو کنترل کنم... بارانم که امشب يه کم رفتارش عجيب غريب شده... ولي مي خواستم دعوتتون کنم که براي هفته ي بعد بيايد خونه ي من...

پژمان دستي به سرش کشيد و گفت:

هفته ي بعد... هرچه قدر فکر مي کنم برنامه مو يادم نمي ياد.

آتوسا که ديد حال و احوال باباش زياد خوش نيست با ناراحتي سرش و پايين انداخت. دانيال هم متوجه شد که پژمان توي موقعيتي نيست که جوابي بده. براي همين دستي به شونه ش زد و گفت:

بهتون زنگ مي زنم و هماهنگ مي کنم...

بعد رو آتوسا کرد و گفت:

شما هم حتما تشريف بياريد... باران خوشحال مي شه ببينتتون.

با سر بهم اشاره کرد که بلند شم. با آتوسا و پژمان خداحافظي کرديم. من دنبال ترلان رفتم و دانيال رفت تا راضيه رو پيدا کنه.

وقتي ترلان فهميد که داريم مي ريم از خوشحالي از جا پريد و گفت:

واي خدا! دعام چه زود م*س*تجاب شد.

نفس راحتي کشيد و دنبالم راه افتاد. يکي از خدمتکارها مانتو و شالش و اورد. لحظه ي آخر ترلان برگشت و متوجه شدم که دنبال دوست باباش مي گرده... يه اميد خاصي توي چشماش بود که باعث شد دلم براش بسوزه. آهسته گفتم:

ترلان... بيا بريم...

سرش و پايين انداخت. دست توي جيب مانتوش کرد و جلوتر از من به راه افتاد. دانيال و راضيه هم سر رسيدند. راضيه خوشحال و شاد به نظر مي رسيد. برعکس دانيال که اخماش توي هم بود.

قبل از رفتن برگشتم و نگاهي به ميزي کردم که چند دقيقه ي پيش سرش نشسته بودم. آتوسا دوباره دست زير چونه زده بود و با لبخندي محزون نگاهم مي کرد. بهش لبخند زدم و تو دلم گفتم:

romangram.com | @romangram_com