#آن_نیمه_دیگر_پارت_230
از جايي که توي زندگيم فقط دوبي رو ديده بودم گفتم:
راستش... چند ساله که دوبي زندگي مي کنم.
دختر پرسيد:
راضي هستيد؟
به صورتش نگاه کردم. اين دختر از زندگي توي خارج راضي بود؟ از برگشتن به ايران چطور؟ خوندن اون صورت ساده و بانمک کار سختي به نظر نمي رسيد... مي تونستم از توي صورتش اين و بخونم که از چيزي ناراحته... شايد از برگشتن به ايران... ولي... به دستبند و گردنبندي نگاه کردم که انداخته بود... بدليجات به سبک کاملا ايراني... نظر اين دختر در مورد ايران چي بود؟
آهسته گفتم:
راستش... نمي دونم... کارم و دوست دارم... ولي دلبستگي هاي زيادي اينجا دارم.
پرسيد:
مي تونم بپرسم کارتون چيه؟
ترجيح دادم خيلي از واقعيت دور نشم که بعدا ضايع نشم. گفتم:
توي يکي از بيمارستان ها مهندس شبکه م... و شما؟
لبخندي زد و گفت:
فرانسه زندگي مي کردم... دانشجوي نقاشي بودم.
لبخندي زدم و گفتم:
پس برگشتيد ايران!
لباش و بهم فشار داد و با سر حرفم و تاييد کرد.
در همين موقع دانيال رو ديدم که با گام هاي بلند به سمتمون مي اومد. مرد چهارشونه براش سر تکون داد. تعجب مي کردم که چطور هنوز سرپاست. لبخندي تصنعي زد و گفت:
باران جان! مي شه بياي توي سالن؟ همه سراغت و ازم مي گيرن.
ترلان نگاهي بهم کرد. ترجيح مي دادم يه جوري دانيال و دست به سر کنه ولي از جاش بلند شد و همراه اون رفت. چند لحظه مات رفتنشون شدم... ترلان چرا رفت؟ براي ماموريت من؟ سرم و پايين انداختم... حتما از اعتياد و حال و هواي من ترسيده بود...
به خودم اومدم. سرم و به سمت دختر پژمان برگردوندم. از پژمان توي نگاه اول خوشم نيومده بود ولي نسبت به دخترش اين حس و نداشتم. دختر خوبي به نظر مي رسيد.
گفت:
romangram.com | @romangram_com