#آن_نیمه_دیگر_پارت_229
مراقبه پشت سر اوني که داشتيد حرف مي زديد، حرف نزنيد!
و خنديد. به سمتش چرخيديم. روي يکي از صندلي هاي قرمز رنگ نشسته بود. آرنج دست راستش و روي ميز گذاشته بود و سرش و به دستش تکيه داده بود. من و ترلان نگاهي بهم کرديم... بازي شروع شده بود.
همون طور قدم زنان به سمت ميزي که دختر پژمان پشت اون نشسته بود رفتيم. لبخندي زدم و گفتم:
ظاهرا يه نفر ديگه م به جز ما از مهموني ناراضيه... خود صاحب مهموني!
دختر پژمان لبخندي زد و گفت:
من نمي تونم بين دوستاي بابام خوش بگذرونم و خوشحال باشم.
به صورتش نگاه کردم... چه قدر ساده بود... به جز يه رژ محو آرايش ديگه اي نداشت. ترلان مودبانه گفت:
مي تونيم بشينيم؟
دوباره يه لبخند دلنشين زد و گفت:
بفرماييد.
مرد چهارشونه کمي از ما فاصله گرفت ولي هنوز توي ميدون ديدم بود. با فاصله از ما ايستاده بود و موشکافانه نگاهمون مي کرد. ترلان منتظر نگاهم مي کرد. متوجه شدم خودم بايد سر صحبت و باز کنم. قبل از اين که دهنم و باز کنم دختر پژمان گفت:
چي باعث شده يه آقايي مثل شما امشب ه*و*س کنه اين قدر متفاوت باشه؟
لبخندي روي لب ترلان نشست. نگاه متعجب دختر پژمان به لباس هايم بود. شونه بالا انداختم و گفتم:
دليلي نمي ديدم که خودم و همرنگ جماعتي کنم که براي يه بار افتخار آشنايي باهاشون و داشتم.
ترلان در سکوت نگاهمون مي کرد. از زير ميز آهسته لگدي به زير کفشش زدم. به خودش اومد و گفت:
برديا زياد تو قيد و بند تشريفات و اينا نيست... دانيال هم زياد توضيح نداده بود که چه جور جايي قراره بريم. چند سال هم ايران نبوده و زياد با جو مهموني هاي اينجا آشنا نيست.
تو دلم گفتم:
آفرين دختر!
دختر ابروهاش و بالا داد و گفت:
جدا؟ ايران زندگي نمي کنيد؟ کدوم کشور هستيد؟
romangram.com | @romangram_com