#آن_نیمه_دیگر_پارت_231

فکر کنم زياد از اين آقاي دانيال... درست مي گم؟ ... خوشتون نمي ياد!

لبخندي زدم و گفتم:

اصلا خوشم نمي ياد.

سکوتي بينمون برقرار شد. از اون دخترهايي بود که سخت مي شد باهاشون ارتباط برقرار کرد. ادامه دادم:

راستش... مردهاي ايراني يه تعصب خاص روي خواهراشون دارند... فکر نمي کنم بتونند خيلي راحت با دوست پسر خواهرشون کنار بيان.

سر تکون داد و گفت:

دفعه ي پيش که برگشتم ايران دنبال همين اومدم... دنبال اخلاق خاص مردم ايران... دنبال جايي که روي شرم و حيات اسم بچه مثبت بودن نذارن... جايي که مردهاش همين غيرت و تعصبي که شما مي گيد و داشته باشن... من اين سنت ها و اخلاقيات مردم ايران و دوست داشتم... ولي...

حرفش و نصفه نيمه گذاشت... پس کم کم داشتيم به دليل اين که چرا اين قدر ناراحت و غمگينه مي رسيديم. گفتم:

از برگشتن خوشحال نيستيد، نه؟

دوباره دستش و زير چونه زد. لبخند روي لبش به نظر مي رسيد به خاطر رعايت ادب باشه با اين حال نمي تونست سايه ي غم و از صورتش پاک کنه. شونه بالا انداخت و گفت:

راستش... اونجا خيلي چيزها برام غريبه ست... اونا با اين همه تفاوت نمي تونند منو از خودشون بدونند... اين غريبي خيلي اذيتم مي کرد... حتما اينو مي دونيد که کسي که خارج کشور و براي زندگي انتخاب مي کنه بايد اينو بدونه که هيچ وقت نمي تونه مثل اونا بشه... بايد قبول کنه که به عنوان يه غريبه اونجا زندگي کنه... هرچند وقت يه بار برمي گشتم ايران و به خودم مي گفتم قيد درس و مي زنم... ولي... اينجا آشناها... دوستها... برام غريبه ترن... من نه مي تونم مثل فرانسوي ها اونجايي بشم و نه مي تونم اين آدمها...

اشاره اي به ويلا کرد و ادامه داد:

رو تحمل کنم. از زندگي تو ايران راضي نيستم... از زندگي تو فرانسه هم راضي نيستم... پدرم برام خيلي عزيزه ولي نمي تونم باهاش کنار بيام... دوستام عوض شدند... ديگه فکر و ذهنشون مثل دوران راهنمايي و دبيرستان پاک نيست... نمي تونم آدم هايي که مي شناختم و پيدا کنم... تنها شدم... دنبال يه جا مي گردم که بتونم خودم باشم... براي همين يه جا بند نمي شم... هي از اين طرف به اون طرف مي رم... هيچ جا آروم و قرار ندارم... مي دونيد...داستان زندگي من هميشه سفر از غربتي به غربت ديگه بوده...

يه لحظه سکوت کردم... ياد دوراني افتادم که پشت سر گذاشته بودم... درست قبل از اين که سايه منو به جاي يه مجرم جا بزنه... دنيايي رو به ياد اوردم که توش جايي نداشتم... ياد اون روزها افتادم که همه ي دنيا برام غريب و بيگانه بود... خيلي خوب مي تونستم منظورش و بفهمم.

سر تکون دادم و گفتم:

مي فهمم.

از جاش بلند شد و گفت:

ببخشيد که پرحرفي کردم... بعضي وقت ها حرف زدن براي غريبه ها... کسايي که هيچ ذهنيتي از آدم ندارن آسون تره... شکايت از آشناها رو نمي شه پيش يه دوست و آشنا برد...

اشاره اي به لباسام کرد و گفت:

فقط يه لحظه با ديدن اين همه تفاوت ياد خودم افتادم... برام جالب بود که اين همه با بقيه فرق داشتيد ولي کاملا با اعتماد به نفس به نظر مي رسيديد... منم هميشه با همه فرق داشتم... ولي ... هميشه اين فرق داشتن باعث مي شد خودم و کمتر از بقيه بدونم...

خواست به راهش ادامه بده که گفتم:

فکر نمي کنم دختري که چند سال خارج کشور زندگي کنه ولي با دستبند و گردنبند ايراني توي مهموني حاضر بشه دليلي براي خودکم بيني داشته باشه.

romangram.com | @romangram_com