#آن_نیمه_دیگر_پارت_222


آهسته گفتم:

يعني اين قدر وضعم اون بيرون خرابه؟

آقاي فارسي نگاهي پر از دلسوزي بهم کرد و گفت:

اون بيرون چيزهاي خوبي منتظرت نيست...

بشقابش و برداشت و رفت...

نگاهي به دستام مي کنم. ظرف چيپي توي دستمه... رادمان با حالتي مشکوک نگاهم مي کنه. دانيال ظرف و ازم مي گيره و روي ميز مي ذاره... من کي اومدم سر جام نشستم؟ دماي دستم چرا اين قدر پايين اومده؟ نفس عميقي کشيدم... چرا فکر مي کردم دنيا براي يه قاتل جايي داره؟

بعد چند دقيقه يکي از خدمتکارها خوش خدمتي کرد و براي همه نوشيدني اورد. من نمي دونستم بايد با ليوان توي دستم چي کار کنم... رادمانم داشت ليوان و توي دستش مي چرخوند و به نظر مي رسيد توي فکر باشه...

سر دانيال با اون مردها گرم بود که کم کم معشوقه هاي جوونشون سر مي رسيدند و کنارشون مي نشستند. جو مهموني خيلي بد نبود ولي اصلا نمي تونستم ازش ل*ذ*ت ببرم... به نظرم اگه توي ويلا مي موندم و رويا غذا درست مي کرد و بارمان طبق عادتش مثل پسربچه هاي سه چهار ساله شيطوني مي کرد بيشتر بهم خوش مي گذشت... يا حداقل اگه آقاي فارسي در گوشم مي گفت که همين امشب از اين جا منو بيرون مي بره...

ليوان ها دوباره پر شد... شروع به بازي با ورق کرده بودند... نمي دونستم بازيشون چيه... يه کم سرک کشيدم و نگاه کردم... چون پول وسط مي ذاشتند فهميدم که از اون تيپ بازي هايي نيست که من بلدم.

از حواس پرتي دانيال و پژمان استفاده کردم و دوباره آقاي فارسي رو ديد زدم.

کنار يه خانوم به نسبت جوون با لباس شب چسبون مشکي ايستاده بود... تو همون نگاه اول فهميدم که زنش نيست... و ماجرا وقتي عجيب تر شد که دستش و دور کمر اون خانوم گذاشت و براي ر*ق*ص وسط رفتند. چشم هام از تعجب چهار تا شده بود...

گيلاس ها براي بار سوم پر شد... دعا مي کردم ظرفيت دانيال بالاتر از اين حرف ها باشه... ظاهرا بازيشون خيلي هيجان انگيز بود... دخترهايي که دور مردها نشسته بودند با هيجان مي گفتند و مي خنديدند... اين وسط مني که تقريبا پشتم و به دانيال کرده بودم خيلي تابلو بودم ولي برام مهم نبود... تا اينکه دانيال سيخونکي به کمرم زد و مجبور شدم به طرفش بچرخم. دانيال رو به رادمان کرد و گفت:

مي خواي يه دوري بزني و هوايي تازه کني؟ اينجا باغ قشنگي داره ها...

و نگاه معني داري به رادمان کرد. رادمان بهم نگاه کرد... انگار زياد دوست نداشت از اونجا بره... لحن دانيال يه کم دستوري شد:

برو ديگه...

بعد رو به جمع دوستاش کرد و گفت:

راستش حال برديا يه کم امشب نامساعده ...

يکي از دخترها که روي دسته ي مبل و کنار مردي که سيگار برگ مي کشيد نشسته بود گفت:

شانس بد ماست...

و خنده ي جلفي کرد. رادمان دوباره نگاهي عجيب بهم کرد... تو دلم گفتم:

چه قدر لفتش مي دي!


romangram.com | @romangram_com