#آن_نیمه_دیگر_پارت_223

نگاه دانيال کم کم داشت تهديدآميز مي شد. رادمان از جاش بلند شد و آهسته به سمت باغ رفت. با چشم رفتنش و دنبال کردم... ديدم مردي که کنار در ايستاده بود آهسته دنبالش رفت... ظاهرا اينجا هم مراقب داشتيم... پژمان مي دونست؟ مي دونست چند نفر از زير دست مردي که تصاوير و چک مي کرد در رفته ند؟ يا چند نفر که بهش اعتماد داره دستششون با دانيال توي يه کاسه ست؟... نه! پژماني که چشماش کم کم داشت سرخ مي شد هيچي نمي دونست...

بار چهارم بود که گيلاس ها پر مي شد... چرا صداي خنده هاي دانيال اين قدر داشت بلند مي شد؟ ... بارمان چي گفته بود؟... در مورد اين که دانيال ممکنه انتقام غرور خورد شده ش و ازم بگيره... پيرهن من يه کم زيادي کوتاه نبود؟... چرا تا حالا متوجه نشده بودم که پاهام زيادي سفيد و خوش فرمه؟... دانيال چرا کم کم داره بهم نزديک مي شه؟... اصلا از اين که دستش و دور بازوم حلقه کرده خوشم نمي ياد... چرا وقتي کارت و وسط ميز مي انداخت گيلاسش و برمي داشت و همين طور که از اون زهرماري مي خورد يه نگاه عجيبم به من مي کرد؟... بارمان ديگه چيا گفته بود؟... الان چرا فاصله ي من و دانيال اين قدر کم شده؟... يا خدا! تاره داشتم مي فهميدم که نگاه هاي رادمان معني نگراني مي داد... تازه داشتم مي فهميدم که دانيال کم کم داره م*س*ت مي شه!

دستش و انداخت دور کمرم و صورتش و نزديک گوشم اورد و گفت:

چرا نمي ياي مثل يه دختر خوب روي دسته ي مبل من بشيني؟

دستم که از آرنج خم شده بود تنها مانعي بود که نمي ذاشت دانيال بيشتر از اين بهم بچسبه... اون قدر بهم نزديک بود که نوک بينيش به لاله ي گوشم بخوره... صداي نحسش و تا به اون لحظه از اين فاصله نشنيده بودم:

اگه بياي روي پام بشيني مي ذارم توي هفته دوبار توي حياط براي خودت بچرخي... شايدم بعضي وقت ها بتوني بري دور دور... چيزي که فکر کنم توي دنيا بيشتر از همه دوستش داري...

از حرص دندونام و بهم فشار دادم و گفتم:

از همين جا هم بوي گند دهنت و کثيفي ذاتيت و خيلي خوب حس مي کنم... لازم نيست براي اين که بيشتر ملتفت بشم بهت بچسبم.

صورتش و به سمت صورتم چرخوند. دستم با سرعت نور به حرکت در اومد و بي اراده ي دور گلوش حلقه شد... خم به ابرو نيورد... انگار که هيچ اتفاقي نيفتاده باشه در ادامه ي حرفش گفت:

ولي اگه به اين سرکشي و کم محلي هات ادامه بدي روزگارت و سياه مي کنم...

يکي از دخترها از اون طرف گفت:

دانيال موش و گربه بازي رو دوست داره... مي بينم بالاخره يه دختري رو پيدا کرده که خوب قاعده ي بازي و بلده...

آره... به چشم اونا بازي ما موش و گربه بازيه... به چشم ما اون قدر اين بازي خشنه که قاعده ش و هيچکس جز آدما بلد نيست... از اون بازي هاي کثيفي که فقط خودمون از پسش برمي يايم... نه يه موش... نه يه گربه... غريزه پيش اين بازي ها کم مي ياره... اين بازي ها فقط از نيمه ي سياه آدمها برمي اومد... اشک تو چشمام حلقه زد... نيمه ي سفيد من هميشه پيش اين بازي ها کم مي اورد...

دانيال سرش و جلوتر اورد... گردن من بيشتر از اين نمي تونست سرم و عقب بکشه... فاصله مون شد سه سانتي متر... يه صدايي شبيه صداي مادرم بهم گفت:

بلند شو... بزن تو صورتش... برو سمت در...

ولي من بازي با دانيال و به بازي با جون آدم ها ترجيح مي دادم... قلبم محکم توي سينه مي زد... کم مونده بود اشکم روي گونه م بچکه... فاصله مون فقط دو سانتي متر بود... صداي بارمان و از عمق وجودم شنيدم:

_ اين فقط يه حسرته... اون آدم جاه طلب و مغروريه... مطمئن باش هرکاري مي کنه که يا تو رو خورد کنه يا به دستت بياره... به دست اوردن تو يعني به دست اوردن همه ي چيزهايي که حسرتش و مي خورده... وقتي تو رو به دست بياره مي فهمه که اين چيزي نيست که غرورش و ارضا کنه... چون اونم مثل بقيه ي آدم ها نمي تونه گذشته ش و پاک کنه... اينه که کنارت مي زنه...

قلبم توي دهنمه... فاصله مون يه سانتي متره شده... کف دستام عرق کرده... انگار ترانه سرش و دوباره نزديک گوشم اورده و مي گه:

هرچي نباشه خوش قيافه هستش...

آوا با خنده داره مي گه:

قياقه ش و نگاه کن! ژن خوبي داره ها... بچه هاتون خوشگل مي شن...

اشکم روي گونه م ريخت... معين سرش و اون طرف کرده و حاضر نيست حتي دانيال و نگاه کنه...

romangram.com | @romangram_com