#آن_نیمه_دیگر_پارت_221
دارم مي بينم...
مردي که سيگار برگ مي کشيد با خنده گفت:
بدش نمي ياد خواهرت و با يه حرکت يه لقمه ي چپ کنه.
و همه زير خنده زدند. لبخند دانيال شايد به نظر همه لبخند تلخ مي اومد ولي از نظر مني که ماجراي نقشه ي راضيه رو مي دونستم اين لبخند بيشتر شبيه يه پوزخند بود.
دوباره به ميز سبزواري نگاه کردم. با دوست بابام چشم تو چشم شدم... نه! خودش بود... چشم هاي تيره و کشيده، موهاي قهوه اي رنگي که جلوش خالي شده بود و جاي سوختگي روي شقيقه ش... چطور ممکن بود آقاي فارسي رو نشناسم؟ اونم به نشونه ي آشنايي برام سر تکون داد و بعد دستش و به نشونه ي سکوت روي بينيش گذاشت. نوري از اميد به قلبم تابيده شد... يعني ممکن بود به بابام خبر بده که من اينجام؟ ممکنه کمکم کنه تا از اين جا فرار کنم؟ قلبم از هيجان داشت از دهنم بيرون مي پريد... نبايد دانيال چيزي از اين ماجرا مي فهميد... خدايا! شکرت... خدايا... مرسي که بالاخره يه کورسوي اميد به اين زندگي من باز کردي...
دانيال يه کم اين طرف و اون طرف و نگاه کرد و چون دختر پژمان و پيدا نکرد گفت:
پژمان! دخترت و هيچ جا نمي بينم... فکر مي کردم مهموني براي اون باشه.
پژمان نگاهي به اطرافش کرد و گفت:
نمي دونم کجا نشسته... راستشو بخواي فکر نکنم اين مهموني زياد خوشحالش کرده باشه... آخرين باري که ديدمش توي باغ بود.
و خنديد. آقاي فارسي نزديک يه ميز بزرگ ناهارخوري ايستاده بود و داشت از سيني مزه براي خودش يه چيزهايي برمي داشت... لبخندي زدم و رو به دانيال گفتم:
بذار برات چيپس بيارم... مي دونم دلت مي خواد...
از جام بلند شدم... صداي پر نيش و کنايه ي دانيال و از پشت سرم شنيدم:
آره... تو هميشه خوب مي توني حدس بزني دل من چي مي خواد!
آهسته به سمت ميز ناهارخوري رفتم. کنار آقاي فارسي ايستادم... نگاهي به ظرف کوچيک چيپس کردم... متوجه شدم نيم نگاهي بهم کرد... قلبم محکم توي سينه مي زد. آهسته گفتم:
ماجراي منو مي دونيد؟
بدون اين که سرشو بچرخونه نگاهم کرد و خيلي آهسته گفت:
همين جايي که هستي بمون!
قلبم توي سينه فرو ريخت. نفسم بند اومد. با ناباوري گفتم:
چي؟
آهسته گفت:
دل بابات به اين خوشه که تو اينجايي...
خدايا! چرا نفس کشيدن يادم رفت؟
romangram.com | @romangram_com