#آن_نیمه_دیگر_پارت_220


دهنم خشک شده بود. دستم به لرزش افتاد... قلبم تند تند توي سينه مي زد. رادمان رد نگاهم و گرفت و گفت:

اون مرده کيه...

به سختي تونستم صدامو و پيدا کنم:

اون...

رادمان گفت:

خب...

بهم زل زده بود و مشخص بود که اونم تعجب کرده. رادمان آهسته به دستم زد و گفت:

حالت خوبه...

با صدايي لرزون گفتم:

اون مرد... بهترين دوست بابامه...





==========



رادمان سرک کشيد تا دوست بابام و بهتر ببينه. آهسته گفتم:

اينجا چي کار مي کنه؟

در همين موقع دانيال به سمتمون چرخيد و گفت:

دنبال کسي مي گرديد؟

بلافاصله ساکت شدم. رادمان خيلي مظلومانه به پشتي صندليش تکيه داد. دانيال با حالتي مشکوک بهمون نگاه کرد. خوشبختانه سر و کله ي پژمان پيدا شد. روي يکي از صندلي هاي خالي نشست و رو به دانيال گفت:

سبزواري و ديدي؟

دانيال با لحني عجيب گفت:


romangram.com | @romangram_com