#آن_نیمه_دیگر_پارت_219

خيلي خوشحالم کردي که اومدي باران جان...

و بعد چشمش به رادمان افتاد. با تعجب به صورت رادمان زل زد... من و دانيال با تعجب نگاهي رد و بدل کرديم... دقيقا به چي زل زده بود؟ به خوشگليش يا مريضيش؟

قبل از اين که دانيال چيزي بگه پژمان لبخندي زد و گفت:

شما بايد برادر باران باشيد!

و با خوشحالي دست رادمان و فشرد. راضيه تابي به موهاش داد و گفت:

من شاهرخ و جايي نمي بينم...

دانيال اخمي کرد که سريع متوجه شدم قسمتي از فيلمشه. پژمان نگاه معني داري به دانيال کرد و به راضيه گفت:

آخر سالن نشسته...

راضيه بدون توجه به ما به اون سمت رفت. دانيال با تعجب راضيه رو صدا زد:

دنيا!

ولي راضيه نگاهش هم نکرد. يه خانومي با کت و دامن مشکي که ظاهرا خدمتکاري چيزي بود مانتو و روسري رو ازم گرفت.

دانيال دوباره دستش و پشت کمرم گذاشت... تو دلم گفتم:

تحمل کردن دانيال بهتر از رانندگي کردن و همکاري توي قتله؟

متاسفانه فقط به اندازه ي سرسوزني بهتر بود.

سنگ سفيد کف سالن اون قدر براق بود که مثل آينه تصوير و منعکس مي کرد. لوسترهاي باشکوه طلايي رنگي از سقف بلند آويزون شده بود. سالن غرق نور و درخشش جواهرات خانوم ها بود. اطراف سالن ميزهايي چيده شده بود که انواع و اقسام غذاها و نوشيدني ها روي اون موجود بود. جاي جاي سالن ميزهاي گردي ديده مي شد که دورش صندلي هاي چرمي چيده شده بود. کسايي که دور ميز نشسته بودند اکثرا مشغول بازي با ورق بودند. دود سيگار بعضي ها توي فضا پيچيده بود.

دانيال من و به سمت ميزي کشوند که يه سري مرد مسن سر اون نشسته بودند. وقتي مردها رو بهم معرفي کرد زياد گوش ندادم. کنارش نشستم و رادمان هم کنارم نشست. دانيال داشت سر مي چرخوند که زودتر دختر پژمان و پيدا کنه و رادمان و دک کنه. چون موفق نشد مشغول صحبت کردن با مردي شد که سيگار برگ مي کشيد.

رادمان با بي حوصلگي اطرافش رو نگاه مي کرد. چند تا دختر جوون همين طور که از کنار ميزمون مي گذشتند برگشتند و رادمان و نگاه کردند. زيرلب چيزي بهم گفتند. از خنده ي روي لب ها و برق چشماشون معلوم بود که دارند چي بهم مي گن. رادمان سرشو برگردوند و ترجيح اصلا روشو به اونا نکنه.

من با چشم دنبال راضيه مي گشتم... بالاخره پيداش کردم. خيلي از ما دور نبود. کنار مردي نشسته بود که چاق و چله بود و سرش و تراشيده بود. ريش پرفسوري خاکستري رنگ داشت. دستش و پشت کمر راضيه گذاشته بود. نگاهي به مردهايي کردم که دور و برش بودند. مشخص بود که دو تا از اون مردهاي قدبلند و چهارشونه اي که کنارش بودند باديگاردش هستند. تو دلم گفتم:

پس معلومه براي آدم کله گنده اي نقشه دارند.

چشمم و چرخوندم که بقيه ي کسايي که دور ميز اون مرد نشسته بودند و ببينم. نگاهم روي کسي که سر اون ميز نشسته بود ثابت موند... قلبم توي سينه فرو ريخت. چشم هاي تيره و کشيده ش و به من دوخته بود. احساس کردم قلبم تير کشيد. با دهن باز بهش خيره شده بودم... لال شده بودم.

صداي رادمان و شنيدم:

چيزي شده؟

romangram.com | @romangram_com