#آن_نیمه_دیگر_پارت_202


مطمئن نيستم... رويا مي گفت اون اوايل کارشون مربوط به مواد بود... يه گروه کوچيک داشتن که اونا سر مخالف هاشون و آدم هايي که براشون خطرساز بودن و زير آب مي کردن. جرقه ي تغيير کارشون زماني خورد که يه باند قاچاق کالا بهشون پول زيادي داد تا يکي از رقيب هاي چندين و چند سالشون و حذف کنند... بعد يه مدت اين شد کار اصليشون... مي دوني... آدم کشتن... ترور کردن... مثل خريد و فروش مواد مخدر نيست... خيلي زود توي اين کار لو مي ري... اين باند هم به خاطر مخفي کاري هاي حرفه ايش تا حالا دووم اورده... هيچ کدوم از اعضاي رده پايين گروه... مثل اون وقت هاي من و رادمان... نمي دونند دارند براي کي کار مي کنند. يه مشت دروغ در مورد همون باند قديمي مواد به خوردشون دادند. براي همين اگه گير پليس بيفتن، چيزي دستگير پليس نمي شه... از طرف ديگه... مهارت خوبي توي جمع کردن اطلاعات دارند... جاسوس هاي زيادي دارند...

کم کم داشتم احساس سردرد مي کردم. دستم و بالا اوردم و بارمان ساکت شد... چشمام و بستم و گفتم:

مي خواي بگي اون قدر حرفه اي هستن که هنوز کسي درست و حسابي از کارشون خبر نداره؟

بارمان خنده ي تلخي کرد و گفت:

من چند ساله اين جا برده و اسيرم... از دنياي بيرون چيزي نمي دونم... ولي... اين طور حدس مي زنم.

سرم و پايين انداختم. يه لحظه ياس و نااميدي تمام وجودم و گرفت. بارمان متوجه شد و آهسته گفت:

نااميد شدي... نه؟

آهي کشيدم و گفتم:

توي اين که تا ابد کارشون ادامه پيدا نمي کنه شکي نيست... ولي مي ترسم مجبور شم تمام دوران جوونيم و اينجا بگذرونم...

سعي کردم فکر خودم و منحرف کنم. با لحني که غم و ناراحتي ازش مي باريد گفتم:

خب... مي گفتي... ماجراي جنگ چيه؟ شما از کجا در موردش فهميديد؟ چه ربطي به رادمان داره؟

بارمان با دقت به صورتم نگاه کرد... انگار مي خواست احساساتم و از توي صورتم بخونه. منم بي اختيار نگاهم و ازش دزديدم. گفت:

يه حدسه...

نفس راحتي کشيدم... پس فقط حدس بود... توي قلبم يه حس آرامش خيلي خوب حس کردم. بارمان ادامه داد:

يه حدس که پشتش يه کم مدرک وجود داره.

بلافاصله اون حس خوب پودر شد... بارمان گفت:

رويا قبلا براي گروه هاي بالاتر کار مي کرد... مي گفت که مامور بوده يه سري اطلاعات در مورد M4 carbine و نمي دونم MK43 و FN SCAR و M4E2 و AT -4 و FN 303 و M590 و MP4N در بياره...

وسط حرفش پريدم و گفتم:

مي شه يه جوري حرف بزني که منم سر در بيارم؟ اينايي که مي گي چي هست؟ مدل گوشيه؟

بارمان زير خنده زد و گفت:

مدل گوشي؟ اينا اسلحه ست.


romangram.com | @romangram_com