#آن_نیمه_دیگر_پارت_203
قلبم توي سينه فرو ريخت. بارمان خنده ش و جمع کرد و گفت:
ولي يه اتفاقي براي رويا افتاد و منتقلش کردن به گروه ما...
با کنجکاوي پرسيدم:
چي؟
بارمان گفت:
اينجا هرکسي که بهش تهمت بخوره رو مي اندازن گروه هاي پايين... به رويا هم تهمت جاسوسي زدند... هرچند که نتونستند دليلي برايش بيارن... اين موضوع فقط باعث شد که حذفش نکنند... انداختنش اين پايين که براي يه گروه بي اهميت مثل ما کار کنه.
با ناراحتي گفتم:
پس يعني مي خوان اسلحه وارد کنند؟ براي چي بايد بخوان همچين کاري بکنند؟ چي بهشون مي رسه.
بارمان نگاه عاقل اندر سفيهي بهم کرد و گفت:
خيلي چيزها! وقتي يه جنگ توي يه کشور راه بيفته به نفع خيلي ها مي شه... محتکرها... قاچاق چي هاي کالا... قاچاق چي هاي سوخت... حتي توي اوضاع جنگ و اون شلوغ پلوغي کار و بار قاچاق چي هاي انسان هم بهتر مي شه. توي جنگ يه سري آدم از خود گذشته جونشون و وسط مي ذارن که من و تو بهتر زندگي کنيم... يه سري هم هستند که از شلوغي ها براي تلکه کردن مردم و پول در اوردن استفاده مي کنند... طوري که نمي توني پيش خودت تصميم بگيري اين آدم هاي سوء استفاده چي بدترند يا آدم هايي که به سرزمينت حمله کردند... اين وسط خيلي چيزها به نفع خيلي ها مي شن... و اون خيلي ها به اين باند قدرت مي دن تا اين زمينه رو به وجود بيارند.
تازه يه چيزهايي داشت برايم روشن مي شد. سر تکون دادم و گفتم:
براي همين به پژمان هم احتياج دارند... حالا... رادمان اين وسط چي کاره ست؟
بارمان سرش و پايين انداخت... سکوتش طولاني شد... با کنجکاوي نگاهش کردم... آهسته گفت:
اين باند براي وارد کردن اسلحه هايي که لازم داشت تونست رد يه سري از قاچاق چي هاي اسلحه رو بگيره ولي نتونست راضيشون کنه که همکاري کنند... اين وسط با سرويس هاي اطلاعاتي خوبي که داشتند متوجه شدند که يکي از اين آدم ها يه زن ايراني و يه دختر داشته که چند ساله ازشون فاصله گرفته ولي با کارهايي که غير م*س*تقيم براي دخترش مي کنه و پول هايي که به حسابش مي رسه نشون مي ده که همچين هم بهش بي علاقه نيست... ايران زندگي نمي کنند ولي هرچند وقت يه بار براي سرکشي به اموال و ديدن فاميل هاشون اين طرفا مي يان... يه مشکل بزرگ که داشتند اين بود که چند سال پيش يه سري پسر جوون توي ايران که ديده بودند اين مادر و دختر وضع مالي خوبي دارند، براشون نقشه کشيدن که ازشون اخاذي کنند. براي همين دختره رو مي دزدن و خدا مي دونه چه بلاهايي سرش اوردند که دختره از اون به بعد از هرچي پسر ايرانيه فاصله گرفت و متنفر شد. با اين که فقط چهارده سالشه و آمارش و دارند که خيلي هم سربه راه نيست ولي محل به پسرهاي ايراني نمي ذاره. راستش يکي از روش هاي گروه ما اينه که وقتي با باباي کسي کار دارند برن سراغ دخترش... يه پسري رو از گروه بفرستن که با دختره دوست شه و کار گروه و پيش ببره... از گروگان گيري گرفته تا دزديدن... هرچي... اين نقشه رو براي تينا... همين دختره کشيدن ولي مشکلشون اين بود که تينا يا فکر مي کرد چون توي ايران زندگي نمي کنه خيلي باکلاس و خاصه و پسرهاي ايراني در حدش نيستن... يا از اون ماجرا خاطره ي بدي داشت. براي همين هرکاري کردند نتونستند هيچ کدوم از پسرهاي مورد نظرشون که بهشون اعتماد داشتند و بهش نزديک کنند... پيدا کردن يه آدم خارجي و انجام دادن اين کار توي خارج کشور هم به اين آسوني نيست چون اين باند اين ارتباطاتي که توي ايران داره رو توي خارج نداره. اين شد که شانسشون و با من امتحان کردند که اون موقع توي همين گروه بودم و يه روز خودم و خالصانه بهشون سپرده بودم... مني که کلي هم براي تحت فشار گذاشتنم وسيله داشتند... براي همين خيلي ساده دختره رو توي ف.ي.س.ب.و.ک. با يه اکانت جعلي از من اَد کردند... و از شانس بد من ظاهرا دختره ازم خوشش اومد.
پوفي کرد... سري به نشونه ي تاسف تکون داد و ادامه داد:
رابطه مون تحت نظر رئيس گروه به صورت اينترنتي ادامه پيدا کرد... از اين رابطه ي اينترنتي فهميدند که مي تونند از من استفاده کنند که توي يه موقعيت مناسب از نزديکي من به دختره استفاده کنند و باباش و تحت فشار بذارند.
دوباره گيج شده بودم. پرسيدم:
چرا لقمه رو دور دهن مي پيچن؟ خب گروگان بگيرنش و کار و تموم کنند. چرا حتما بايد يه پسر با دخترهايي که مد نظرشونه دوست بشه؟
بارمان لبخندي زد و گفت:
اگه اين گروه مي خواست اين قدر بي احتياط باشه که الان از هم پاشيده بود.
پوزخندي زدم و گفتم:
يادت رفته وسط خيابون و جلوي چشم اون همه آدم سروان و کشتند؟ به نظرم خيلي بي احتياط تر از اين حرف ها هستند.
romangram.com | @romangram_com