#آن_نیمه_دیگر_پارت_171
خانوم بچه هاي تو چطورن؟ ايران بيا نيستن؟
پژمان کمي از نوشيدنيش و با ل*ذ*ت مزه مزه کرد و گفت:
اتفاقا دخترم بهار امسال مي ياد ايران. مي خوام به افتخارش يه مهموني بدم... يه مهموني که همه ي دوست و آشناها رو دعوت کنم... دوست دارم تو و باران هم باشيد. خيلي ها هستند که مي خوام نشونت بدم.
به وضوح ديدم که چشم هاي دانيال برق زد ولي گفت:
راستش... مطمئن نيستم که بتونم بيام.
نگاهي معني دار بهم کرد و به پژمان گفت:
برادر باران هم بهار امسال مي ياد ايران. قراره يه مدت با هم بريم مسافرت... راستش به باران قول دادم که اون چند وقت و با اونو برادرش باشم.
پژمان اخم کرد و گفت:
خيلي بد شد... دوست داشتم سبزواري رو نشونت بدم.
دانيال پوزخندي زد و گفت:
اتفاقا خيلي مشتاقم که از نزديک ببينمش... ولي... ديدي که... دل باران از دست من پره. مرتب بهم مي گه که براش وقت نمي ذارم.
دانيال دوباره يه نگاه معني دار بهم کرد. متوجه شدم منتظره تا منم يه چيزي بگم. به ناچار دوباره شروع به زبون ريختن کردم:
آخه دانيال همه ي وقتش و با کار و همکاراش پر مي کنه. دفعه ي پيش هم که برادرم اومده بود ايران دانيال حتي يه بارم براي ديدنش نرفت و برادرم واقعا ناراحت شد... وقتي هم که بهش مي گم هيچ وقت براي من وقت نداره و بهم اهميت نمي ده، مي گه که پر توقعم!
با ناز و ادا براي دانيال پشت چشمي نازک کردم. پژمان غش غش خنديد و گفت:
اينم از عوارض کارهاي پر زحمته ديگه!... راستش و بگيد! کجا باهم آشنا شديد؟ ظاهرا خيلي وقته همديگه رو مي شناسيد.
دانيال دستش و دور کمرم انداخت و گفت:
آره. من و باران چند ساله که همديگه رو مي شناسيم... آشناييمون به پارتي هاي دوران دانشجويي برمي گرده ولي تازگي ها به اين نتيجه رسيديم که بهتره روابطمون و با هم صميمانه تر کنيم.
رو بهم کرد و با لبخند گفت:
مگه نه عزيزم؟
در جوابش لبخندي زدم که بيشتر شبيه دهن کجي مي موند.
گيلاس هاي دانيال و پژمان خالي شده بود ولي من حتي براي فيلم بازي کردن هم حاضر نشده بودم گيلاس و به سمت دهنم ببرم. دانيال که مي ترسيد پژمان شک بکنه درست زماني که پژمان داشت تلفن جواب مي داد گيلاس رو از دست من گرفت و با گيلاس خالي خودش عوض کرد.
وقتي تلفن پژمان تموم شد دانيال پرسيد:
romangram.com | @romangram_com