#آن_نیمه_دیگر_پارت_172


خب... کار و بارت چطوره؟

پژمان کمي ديگر براي خودش نوشيدني ريخت و گفت:

بدک نيست... چند تايي شاگرد خصوصي دارم.

تو دلم گفتم:

مسلما معلم پيانو نيست!... هيکلش که ورزشکاريه... شايد براي تمرين دادن براي يه ورزش خاص مي خوانش... شايد براي دفاع شخصي يا کيک بوکسينگ و اينا!

کم کم قضيه داشت برام روشن مي شد... پس مي خواستند با کمک پژمان نيروهاشون و ورزيده تر بکنند. تو دلم گفتم:

اينا هيچ ربطي به مواد مخدر نداره... ديگه مطمئنم بارمان دروغ گفته که ماجرا در مورد مواده. دستم بهش برسه مي کشمش... بهم اطلاعات غلط مي ده بعد مي گه روزي که بشيني جلوي ميز بازپرس اين حرف ها به دردت مي خوره. منو مسخره ي خودش کرده.

دانيال گفت:

هنوز سر حرفت هستي؟ نمي خواي قبول کني که باهامون همکاري کني؟

پژمان گيلاسش و روي ميز گذاشت و گفت:

قبول کن که کار کردن با شماها خيلي زحمت داره و در عين حال خطرناکه... بايد در عوضش يه چيزي بگيرم که ارزشش و داشته باشه. بهت برنخوره ها! تو پسر خيلي خوبي هستي ولي قيمتي که پيشنهاد مي کني... نمي ارزه... يعني به ريسکش نمي ارزه.

دانيال چيزي نگفت. پکر شده بود. پژمان دستاش و بهم کوبيد و گفت:

خب! نظرت در مورد آب تني چيه؟ تازه جکوزي و روشن کردم.

دانيال سريع توي جلد همون پسر خوش اخلاق رفت و گفت:

من که موافقم!

پژمان بهم نگاه کرد. تو دلم گفتم:

جانم؟ يعني قراره منم باهاشون آب تني کنم؟ خدايا! غلط کردم که اومدم!

دوباره از در شوخي و خنده در اومدم و گفتم:

شما که مي دونيد خانوم ها چه قدر به آرايش و موهاشون حساسند. نمي تونم بيام... ممکنه همه ش به هم بخوره.

پژمان با بي خيالي گفت:

اي بابا! فقط مي خوايم توي جکوزي بشينيم.


romangram.com | @romangram_com