#آن_نیمه_دیگر_پارت_170




قلبم توي سينه فرو ريخت. زيرلب گفتم:

عوضي!

قبل از اين که بيشتر از اين پررو بشه بهش تنه زدم و از اتاق بيرون رفتم.

سمت راست در ورودي سالن قرار داشت. کنار کمدي که ابتداي سالن بود دري به بالکن باز مي شد. انتهاي سالن هم يه آشپزخونه ي اپن جمع و جور بود. يه دست مبل نارنجي خوشرنگ توي سالن چيده شده بود که با رنگ زرد پرده ها هماهنگي داشت. اولين چيزي که به نظرم اومد اين بود که اين خونه تلويزيون نداره. کار سختي نبود که تشخيص بدم خونه رو تازه گرفتند و هنوز پرش نکردند. يه صدايي توي سرم گفت:

اين دقتي که الان داري به خرج مي دي و اگه اون موقع که رانندگي مي کردي داشتي الان اينجا نبودي!

توي ذهنم به صداي توي سرم گفتم:

مي ذاري گندي که زدم و جمع و جور کنم يا نه؟

دانيال کنارم نشست و دستش و روي شونه م گذاشت. توي اون لحظه چپ چپ نگاه کردن هاي من و لبخند زدن دانيال که از روي بدجنسي بود واقعا ديدني بود. پژمان با يه بطري م*ش*ر*و*ب و سه تا گيلاس از آشپزخونه خارج شد. تو دلم گفتم:

همين و کم داشتم!

پژمان روي مبل لم داد و کوسن ها رو دور و برش گذاشت. به دانيال گفت:

زحمتش و مي کشي؟

تو دلم گفتم:

خدايا! اين و کجاي دلم بذارم؟ حداقل اي کاش اولش يه کم قيافه مي گرفتم و الکي صميميت نشون نمي دادم که اين طوري گير نکنم.

دانيال شروع به باز کردن بطري کرد. پژمان داشت احوال پرسي مي کرد و گوش هاي منم تيز شده بود:

محبي چطوره؟ شنيدم بيماريش جديه! هنوز ايرانه؟ راهي پيدا نکرده که خارج بشه؟

جواب دانيال يه جمله بود:

خيلي وقته باهاش تماس نگرفتم.

پژمان گيلاسي رو که دانيال براش پر کرده بود برداشت و گفت:

پس حتما خيلي بهت اعتماد داره که همه ي کارها رو دست خودت سپرده.

ديگه مطمئن شده بودم که محبي اسم رئيسه. قلبم از هيجان محکم توي سينه مي زد. دانيال گيلاسي دستم داد و گفت:


romangram.com | @romangram_com