#آن_نیمه_دیگر_پارت_165
وارد انباري خالي شدم که به خاطر نبودن وسيله خيلي سرد بود. سريع لباس رو پوشيدم و به اتاق رويا برگشتم. هدا مشغول آماده کردن لوازم آرايش بود و بارمان هم توي اتاق نبود. هدا با وسواس خاصي لباسم و بررسي کرد و يه جفت بوت پاشنه بلند خاکستري برام کنار گذاشت. موهامو فقط اتو زد. يه درگيري ديگه هم سر آرايش صورتم داشتيم. اگه جلوشو نمي گرفتم صد قلم صورتم و آرايش مي کرد. خلاصه بعد از کلي دعوا کردن و بد و بيراه گفتن من آماده شدم و هدي هم که سردرد گرفته بود سريع وسايلش و جمع کرد و رفت.
با آينه ي رويا به صورتم نگاه کردم. با دست يه کم سايه ي دودي پشت چشمم و پاک کردم... چشمام با اون سايه و خط چشم و ريمل جلوه ي ديگه اي پيدا کرده بود... شايد هر دختر ديگه اي جاي من بود با ديدن اون همه تغيير ذوق مي کرد ولي جايي گير افتاده بودم که اين چيزها معني و مفهومش و برام از دست داده بود.
به دلم بد اومده بود... همه ي اينا براي مقدمه چيني يه عمليات بود يا دانيال قصد ديگه اي داشت؟ ... همون روز اول بهم گفته بود که از احساسش چيزي باقي نمونده... ولي... حرفاش و کارهاش چيز ديگه اي رو نشون مي داد... ضربان قلبم بالا رفت... دستام و مشت کردم... نکنه برام نقشه اي داشته باشه؟
_ چيه؟ اين قدر خوشت اومده که نمي توني چشم از آينه برداري؟
سرم و چرخوندم. بارمان به چهارچوب در تکيه داده بود. گفتم:
باز تو زبون دراز شدي؟
يکي از همون لبخندهاي شيطونش و زد. آهسته تکيه ش و از چهارچوب برداشت... در و بست و به سمتم اومد.
درست رو به روم... روي زمين نشست. آينه رو روي تخت انداختم و گفتم:
اصلا دوست ندارم اينجا برم.
بارمان دستش و دور زانوهاش حلقه کرد و گفت:
چرا... مي ري...
آهي کشيدم و گفتم:
آخه... من دوست ندارم زياد دور و بر دانيال باشم.
پرسيد:
چيزي قبلا بينتون بوده؟ نمي خواي بگي که واقعا دوست پسرت بوده!
تيزتر از اون چيزي بود که فکر مي کردم... مکثي کردم و گفتم:
نه... فقط... ازم خوشش مي اومد... روز اول که اينجا ديدمش بهم گفت که از احساسش نسبت بهم چيزي باقي نمونده... ازم کينه به دل گرفته... فکر مي کنه که تحقيرش کردم.
گفت:
جدا تحقيرش کردي؟ من مي شناختمش... از سر و وضعش مشخص بود که وضع ماليش خوب نيست... تو رو هم يه جورايي شناختم... اون پالتو مشکيه که هميشه تنته رو ديدم... با چشمم مي شد تشخيص داد که مارک داره... اونم از نوع اصلش! کار سختي نيست که حدس بزنم بينتون اختلاف طبقاتي بوده.
سر تکون دادم و گفتم:
تحقيرش نکردم ولي پسش زدم...
بارمان حرفم و قطع کرد و گفت:
romangram.com | @romangram_com