#آن_نیمه_دیگر_پارت_164


با سماجت گفتم:

من از اين لباسا نمي پوشم. فهميدي؟ من قرار بود که راننده باشم. به اندازه ي کافي هم سر اين قضيه تحقيرم کردي. حق نداري روي من به عنوان عروسک خيمه شب بازي حساب باز کني.

دانيال حرف آخرش و زد:

من تا يه ساعت ديگه اونجام. اگه لباس پوشيده بودي که هيچ! اگه نه مي فرستمت اونجايي که رادمان و فرستادم... شير فهم شد؟

تماس و قطع کرد. بغض کرده بودم ولي از شدت عصبانيت! دوست داشتم دانيال دم دستم بود تا با دستاي خودم خفه ش کنم. هدي لبخندي پيروزمندانه به مني که جلوش وايستاده بودم و از عصبانيت مي لرزيدم زد و گفت:

چي شد؟ زبونت و قيچي کرد؟

در همين موقع بارمان وارد اتاق شد.



======





از قيافه ش معلوم بود که تازه از خواب بلند شده. ژوليده بود و با اخم و تخم نگاهمون مي کرد. خودش و روي تخت رويا انداخت و گفت:

چه خبر شده؟ اين سر و صداها براي چيه؟

صداش گرفته بود. هدا دست به سينه زد و گفت:

نمي خواد لباسي که بهش دادم و بپوشه.

و دامن نباتي رو نشون بارمان داد. بارمان صداش و صاف کرد و گفت:

بندازش کنار. از رنگش خوشم نمي ياد.

حالا من بودم که داشتم به هدا لبخند پيروزمندانه مي زدم. بارمان با بي حوصلگي لباس ها رو بهم ريخت. يه شلوار جين مشکي چسبون با سمتم انداخت. هدا اخم کرد. بارمان دوباره لباس ها رو بهم ريخت. يه تاپ مشکي که لبه هاي جلويش بلندتر از لبه هاي پشتيش بود و کمربندي با سگک دايره اي شکل داشت دستم داد... اين دفعه اخم هاي من توي هم رفت. بعد يه شال بافتني خاکستري که روش گل و برگ هاي کوچيکي بافته شده بود به سمتم گرفت و گفت:

مشکلت با اين حل مي شه؟

مي تونستم شال و يه جوري بندازم که جلوي يقه و قسمتي از بازوهام و بپوشونه. بالاخره بارمان تونست کاري بکنه که با انتخابش هم دهن من و ببنده هم دهن هدا رو! هدي کوتاه گفت:

تنت کن و دوباره بيا.


romangram.com | @romangram_com